صبوری طرف خاکی بر سرم کرد يا چرا از صافی دهن باباطاهر درس نمی گيريم؟   

خب چيزی که من خواستم بگم در واقع اين نبود... يعنی اگه تو سر سوزنی حس می کردی که من چه حالی می کردم با برگ هايی  که بهش می گفتيم هليکوپتری....ميدونی عينهون هليکوپتر هم بود... فِرِش که می دادی همون جوری هم می چرخيد...تو همونو گفتی... مامانم هم ميگفت.. فريدون هم می گفت... زهره هم می گفت... می گفتن زياد حرف می زنی... اما لااقل اگر يکی شون يه کلمه می گفت که بابا فهميدم چی می گی که من ديگه اون قد ادامه نمی دادم.... اصلن چی خواستم بگم که اينو گفتم؟...که همينی که آدميزاده انگار معطله که يکی بگه فهميدم... اين می فهمم و فهميدم خيلی خوبه...هيچ کاری هم نکنه و فقط بگه فهميدم خيلی خوبه... گيريم که تو زندگی اش اصلن برگ هليکوپتری نديده باشه... آخه معلومه همه مثل هم که نبودن... تو مال اردن بودی من مال ايران... ببينم حجله خونه ی مامان بزرگ تو هم بغل طويله بوده؟...تازه حجله خونه نه و حنجله خونه...تو وقتی بابات می ره خواستگاری مادرت ... مادرت داشته رو درخت توت می خورده؟....معلومه که تو نبايد بفهمی که من چی می گم... ولی برگ هليکوپتری رو گفتم شايد درختای اردن هم داشته باشه که اون رو مثال زدم... يه کلام می گفتی می فهمی ديگه....مگه شما هم مثل ما مسلمون نبودين؟ و الطين و الزيتون نداشتين؟...(طا بود يا ت دو نقطه؟)گفتم شايد از اون درخت برگ هليکوپتری هم داشتين....اين تيتر هم که می بينی اينجاست مال يه چيز ديگه س... باز هم نتونسته بودم خوب بگم که چی می گم...يا کم می گم يا زيادی می گم....اين بود که اون حرفا رو پاک کردم....خب... همين.

لینک