تو که خودت می دانی که می دانی...که   

ديگر مهم نيست که به قول خودم شبيه آن شاعر دل نازکی حرف بزنم که وقتی انار به چشم رعنا می پاشيد ، مادرش می خنديد...جوری شده ام انگار که همين فردا می خواهم جايی بروم و چشم ام  کسی را نبيند که بترسم که چه فکر کرد چه فکر می کند درباره ی جوری که من حرف می زنم و زبانم به رِق رِقه افتاده و به لينت عاطفه افتادم( شبيه مجري برنامه ی نوجوان که با مخاطب اش صميمی !حرف می زند). چه اهميتی دارد اگر بگويند شده است شبيه آن روضه خوان پست مدرن امام حسين که می گفته آن که هميشه آن لاين است ابوالفضل است... آن که هيچ وقت يکباره اين ويزِبِل نمی شود و رهای ات نمی کند ابوالفضل است... به هيچ کجای ام نمی گيرم اگر کسی بگويد کم آورده و به التماس افتاده... ولی تو را به کسی که می دانم اين روزها هيچکس را دوست نداری.... منِ بی اعتماد به نفس نمی توانم بگويم همان بهتر که ناپديد شد... او بود که مرا از دست داد... می دانی من از آنهايی ام که اگر کسی ناپيدا شد به خودم می گويم چکار کردی که بدش آمد ازت....بيا تا بيش از اين سوراخ سنبه های خودم را نکاويدم که کجای ام غلط بوده است... بيا دل ام تنگ شده است که بگويی "بعضی وقت ها فکر می کنم خدا هست... اين تقدير بی رحمانه تر از آن است که اتفاق محض باشد..."

پيدای ات شود... ديگر صدای ام غمگين و حنجره ام هفت شب نخوابيده نيست... سرحال آمده ام... آن روز که به من زنگ زدی اگر به کمد لباس ام نگاه می کردم می گفتم مگر چقدر بايد بمانم که تمام اين ها را بپوشم... حالا رفته ام برای خودم چند دست لباس ديگر هم خريده ام که بپوشم!...آخرين بار که زنگ زدی تمام ناخن های ام را تا بن که نه ...تا در آوردن خون از زيرشان جويده بودم... حالا ناخن های ام بلند که شده اند هيچ می خواهم مثل خانم شيک ها بدهم مانيکورشان هم بکنند... پيدای ات شود... ديگر دلهره به جان ات نمی اندازم... آرام شده ام. بيا از بد شانسی های خنده دارمان برای هم بگوييم... دارک چاکلت.... خوانندگان ما به مان می گفتند... طنز تلخی داری به من هم سر بزن!....يعنی اين همه استعداد "از ياد رفتن" داشتم و نمی دانستم.....؟

يک روز وقتی بچه بودم توی پارک شهر شيراز رفتم به دفتر اطلاعات بگويم "من گم شده ام" تا برای يک بار هم که شده اسمم سر تا سر پارک پخش شود!! می دانی چه شد؟ اسمم پخش شد ولی وقتی برگشتم مادرم را پيدا نکردم... من راستی راستی گم شده بودم....

چه ربطی داشت اين به تو؟....آهان خواستم بگويم پيدای ات شود... خريدار اين ذهن کانگورو وار که می جهد بی ربط به اين ور و آن ور تو بودی....آنهايی که تو را می شناسند و مرا می شناسند، به من می خندند بی گمان.... ولی سر راست تر از اين تا به حال نبوده ام... هر چه پشت سرت گفتم مردک ناز می کند... به درک که نيست... همه جای لق اش.... نشد که نشد... پيدای ات شود... به اندازه ی همان قرار هايی که می گفتيم "يک قرار بگذار تا همديگر را نبينيم!..." بس که دو هفته من توی کما بودم... سه هفته تو!

پيدای ات شود می دانی که با تو هستم... خودت را به هيچ راهی نزن... که من هم زدم و نشد.

لینک