u never know where u may be invited while walking   

مرد: چرا نه؟

زن دستش را پس کشيد و گفت: بس که به هيچ بند است آدميزاده... بس که هر چيز خوبی بی دوام است... آدم دل اش می خواهد خوشی های اش را ابدی کند... انگاری که دل ات بخواهد امضا بگيری که تا ابد همه چيز همين طور بماند... شايد خنده دار باشد... ولی نمی توانم لحظه را دريابم وقتی نمی دانم لحظه ی ديگر يا چه می دانم فردايی ديگر آيا تو باز هم هستی که از عمق بگويی.... از احساس و از اين که با من آرامی. از من نخواه که بمانم... بگذار تا شروع نشده همين جا تمام شود.از عشق آن چه برای ام می ماند دلهره ی از دست دادن است... من می روم.

 

فقط نويسنده می دانست که زن ذره ای به آنچه که گفت اعتقادی نداشت. زن به خوبی کارکرد هیپوتالاموس و انواع غدد برون ريز و درون ريز و هورمونهای پروژسترون و استروژن و تسترون را می دانست. او فقط به اين دليل آنجا نماند که آن روز شورت پت و پهنی پای اش بود که به تازگی هم با لباس های ديگرش توی ماشين رختشويی قاطی شده بود و رنگ خاکستری بدرنگی به خود گرفته بود و چند رديف از کش های دورش در رفته بود و به خاطر همين خجالت می کشيد که لباس های اش را درآورد. او به محض اين که به خانه رسيد به خودش لعنت فرستاد که چرا خسيسی اش گرفته بوده و به خودش گفته "عيب نداره واسه پياده روی شورت راحتيه ...همين يه بار می پوشم اش بعد می ندازمش دور! "

 

لینک