اگر از رد خالی مدادشمعی بدم نمی آمد تمام شده بود   

دشت چمن را رنگ آبي مي زنم. مداد شمعي ردش روي كاغذ مي ماند. چاك چاك است. هي پر رنگ مي كنم باز رد خالي اش مي ماند. از خالي بدم مي آيد. صداي آب مي آيد. صداي آب كه مي آيد شاش ام مي گيرد. به خودم مي لرزم. روي چمن مخملي با كفش هاي آبي پلاستيكي ام راه مي روم. گالش ها را از همه بيشتر دوست دارم و مطمئن هستم كه يك لنگه اش گم مي شود. سپاس خداي را كه وعده اش را به ما راست كرد. صداي معلم ديني نمي گذارد صداي آب بيايد. كتاب پينوكيو تپه هاي چمني دارد. دل ات مي خواهد گازش بزني. مداد شمعي جای خالي مي گذارد. روی ات نمي شود به برادربزرگ ات بگويي از "مادر" گوركي و "نينا" هيچي نمي فهمي. آن سال هاست كه  خجالت مي كشي بگويي تپه هاي چمني پينوكيو و ميز و صندلي روستيك خانه ي موطلايي و سه خرس را بيشتردوست داري. خانه ي مرتب و آرام و صندلي ها كه يك قلب از تكيه گاهش درآورده شده است  را دوست داري. موطلايي كيك داغ عصرانه را از فر در مي آورد و مي گذارد روي ميز روستيك. اين بار  واعظ تلويزيوني با صداي تو دماغي اش مي گويد" در بهشت -  زوج ها هيچگاه از هم سير نمي شوند".مي خواهم بگويم بس كه ناشدني است به وعده ي پس از مرگ تبديل شده است! نمي گويم.  اگر  اجازه دهند تمام اش مي كنم. حالا دختره بزرگ شده است .با  گالش هاي لاستيكي آبي روي سن چوبي تئاتر زانو زده است و نور قرمز بالاي سرش نمي گذارد يادش بيايد كه براي چه بايد التماس كند. رييس چيني موقع تلفظ بعضي كلمات خر خر مي كند.مثل ميش كرمويي كه بخواهد با فشه ي هوا كرم هاي دماغ اش را به بيرون هف كند . اگر بگذارد تمام اش مي كنم گرچه از رد خالي مداد شمعي بدم مي آيد.

لینک