سانتی شام مانتالی امشَبيسم!   

زيبا بودم. آنقدر که در صحنه ی والس يک رمان مشهور اين جور توصيف شدم: سونيا با چشمهای عسلی و مژه های برگشته و لبهای نيمه باز و درشت در حالی که دامن لباس ساتن آبی اش را ورمی چيد از پله ها پايين آمد.چشم تمام مردها و حتا زن های سالن به  برجستگی های سفيد سينه های اش بود که از يقه ی باز و مليله دوزی پيراهن اش پيدا بود.

يا در يکی از رمان های ايتاليايی يا رومانيايی که داستان در يک روستا می گذرد اين جور آمدم: ماريا چشمان آبی اش را تنگ کرد و ابروهای پرپشت اش را در هم کشيد. انبوه گيسوان خرمای اش را به يک حرکت بالای سرش جمع کرد. بدن ظريف و ماهی وارش را از روی زمين بلند کرد و با خشم ، ذرت هايی را که توی دامن اش جمع کرده بود به طرف پسر ارباب پرت کرد و رفت.

باور کن آن قدری بود که می توانستم خيلی بهتر از کوزت ، پسرک انقلابی رمان بينوايان را توی آن بحبوحه عاشق خود کنم که هيچ بلکه از انقلاب منصرف اش کنم و با او به يک دنج عاشقانه فرار کنم.

به اين عکس ها توجهی نکن . اين  ها نمی توانند بازگو کنند که من چقدر زيبا بودم. فقط حرف های مرا گوش کن!...هی..... با تو ام.... دست کم شام امشب ام را بده!

لینک