عوض اش نکن!   

پيرمرد خانه ی روبرو با آن موهای يکدست سفيد و بانمک اش دارد چمن باغچه اش را کوتاه می کند. او به جای عصای چارپايه ای اش به ماشين چمن زنی تکيه داده است و دارد چمن های اش را مرتب می کند. او که تا چند روز پيش دلم می تپيد از  هراس اينکه پنجره را باز کنم و ديگر نبينم اش که به حياط آمده و قدم می زند ! يک دستور شيرينی جديد از تلويزيون پخش می شود. گرسنه ام می شود از  تصور بوی شيرين و داغ کيک از فر جديدم که هنوز بعد از ۶ ماه امتحان اش نکرده ام. هوا خوب است و سر وصدای گنجشک ها دوباره بچه ام می کند. نسيم ملايمی می وزد و هوس می کنم کتاب دخترعموی من راشل را بردارم و کنج اتاق بخزم و چندسطر بخوانم و بعد چشم های ام را ببندم و به خيال شيرين سايه ی پسرک خانه ی پشتی بروم و يادم برود ۲۰ سال است که از کتاب قرض دادن و پس گرفتن ها ی پسر و دخترهای همسايه گذشته است. چقدر لباس اتو نکرده دارد همسرم! بهتر است کمی دست به سر و روی خانه بکشم و لباس ها را اتو کنم . همسرم مرد خوبی است و اگر بيايد و لباس های اش را مرتب ببيند از من تشکر می کند و احساس خوشبختی می کند.چقدر دل ام برای اش تنگ شده يکهويی!اوه...ولی قبل از همه ی اين ها بايد به دکترم تلفن کنم و بگويم قرص های جديد خيلی به من می سازد، عوض اش نکند ...با همين ها ادامه می دهم.

لینک