an interviw with myself   

این ها را به یقین برای من نگفته ای! منی که از بچگی خِرِچ خِِرِچ در باغ آلبالوی چخوف چریده ام(چِخه!)....شاید در شعر اتفاق بیافتد که مفتون سِحر کلمات بشوی و نهایتن چیزی شبیه موسیقی- که می تواند تورا به وسعتی از خیالات رنگارنگ ببرد- نصیب ات شود...ولی داستان، زبان بازی نیست...زبان است با تمام زیباییهای موسیقیایی –تصویری-خیال انگیزی ولی...ولی....ولی  به علاوه ی انسان که هیچ نیست جز اندیشه!....این را به آن هایی گفتم که می گویند داستان – زبان است و لاغیر!....این ها را گفتم بدون این که کسی از من پرسیده باشد!...یعنی خودمان داریم به خودمان می گوییم که یادمان نرود....یک "تو"ی فرضی هم فرض کردیم که مثلن طرف مصاحبه مان بوده است....دروغگوی به این با صداقتی دیده بودید یا شنیده بودید گفت بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را.....

لینک