تازه بهارا- يا مراقب باشيد سعدی جو گيرتان نکند.   

دی شب  گلستان سعدی را بالش سرمان کرده بوديم و به خواب فرو رفتيم.بامداد به حال تب و هذيان ما را بيدار کردند. متصل می گفته ايم : "يک بار ديگر بخواه تا اجابت کنيم...همين يک بار را بخواه، ديگر اجابت می کنيم....قسم به روح مادرت که اجابت می کنيم."پريشان که برخاستيم ما را ياد آمد که زلف آشفته و خوی کرده و افسونگر و مست(اين از ديوان حافظ پريشبی اش به يادمان مانده بود!) برِ ما آمده بودی به التجا و التماس .... هفتصدو هفتاد بار بر در ما کوبيدی و ما تورا هفتصد و هفتاد و يک بار گفتيم  تازه بهارا ورق ات زرد شد      ديگ منه کآتش ما سرد شد!پس از بار آخر ديگر آوايی نيامدو سر رفتن گرفتی...به هذيان افتاديم و همان رفت که گفتیم...متصل می گفتيم: خدای را يک بار ديگر بخواه....فقط يک بار ديگر التماس هم نه...نظر کن تا اجابت کنيم! که ديگر رفته بودی.

سعديا! ای بر اندرون عمه ات!  

لینک