پاپ آرت   

همین جا هستند....پشت همین دیوار آلاپلنگی  که مردم بی خیال جلوش به صف نشسته اند....خودشان اند.... رتیل هستند....بی برو و برگرد....می شناسم قیافه شان را...صدای خرت و خرت پاهایشان را....از همان موقع که کنار لوله های زنگ زده ی نفت.می دویدند.... در امتداد لوله های زنگ زده و آب باریکه ی  زنگ آهنی ای که زیر لوله راه می افتاد.... من رتیل ها را خوب می شناسم....پسر رییس ناحیه گفته بود که یکی اش را توی یقه ی من می اندازد... من تب کرده بودم....از صدای قورباغه ها از جای ام می پریدم....پسر رییس ناحیه گفته بود رتیل را توی یقه ام می اندازد تا سر اسبی که روی پیراهن ام بود نیش بزند....سینه هام تازه سبز شده بود و پسرها مرا به هم نشان می دادند.... می گفتند سر اسب روی پیراهن ات چرا باد کرده است؟....سر اسب درست روی سینه ی راست ام بود....رتیل ها پشت همین دیوار رنگارنگ مترو هستند....آن ها دارند هجوم می آورند... از پشت همین خاکها که هیچکس آن ها را نمی بیند....درست پشت تابلو....تابلوی همین  جاکشی که این نقاشی پاپ آرت را کشیده است....پشت همین کله ی اسب.....اول از همه به  همین دختر بچه ی ناز معصوم می رسند.... من هجوم می آورم به طرف دخترک...باید دورش کنم....هل اش بدهم....فاصله ای تا گودی سیاه ریل نیست...ولی من هم چاره ای ندارم...اگر بماند از صدای قورباغه ها می ترسد....و از رتیل ها و کله ی اسب هایی که ورم  کرده اند.  

لینک