خاطرات عمر شیرین مرا!   
می دونی....خیلی روت حساب کرده بودم....حاضر بودم همه چی رو به خاطرت به هم بزنم...تا کلی وقت -یه شب در میون لا اقل- خواب لبهای خیس ات رو می دیدم... خواب می دیدم چیزایی رو که روم نمی شه هیچ جا بگم یا بنویسم رو برات می نویسم.... با اون passion دیوونه کننده ای که دل ام می خواست....خیلی سخت بود می دونی....تو اون روز اون قدر عصبانی بودی که ریموت کنترل تلویزیون منو به جای موبایل ات بردی در حالی که اون روز اصلن موبایل با خودت نیاورده بودی......فقط....خیلی سخت بود... می دونی...تلویزیون من بدون اون ریموت دیگه عملن هیچ کارایی نداشت....اومدم بهت بگم اگه می شه اون رو برام پس بیاری...یا اگه می تونی با تاکسی برام بفرستی اش.
لینک