حراجی دختر بی بی خانم از پی رايحه ی صورتی صابون لوکس   

اتفاقات عجيبی برای دختر بی بی خانم افتاده. ديشب پای پتی تا نصفه های خاک و خل کوچه آمده بود سراغ يک ماشين که ماشين خودش نبود و با کليدی شبيه کليد طويله های قديمی زور می زد که بازش کند بدون آنکه حتا به ماشين و کليد توی دستش نگاهی کند،چون تمام حواسش پيِ ۵ اس ام اسی بود که دريافت کرده بود. دختر بی بی خانم اين روزها دارد يک به يک تمامی شخصيت ها و ماجراهای رمان اش را که مثل فرمول کوکاکولا ، سال ها کنج سلول خانه ی مغزش پنهان کرده بود، لو می دهد. او به هر که می رسد اعتراف می کند که می خواسته جايی از رمانش شخصيت زن آقای بی بی خانم، همان خانم ماه دو برونته را بياورد و  ماجرا ی روزی را بنويسد که خانم ماه را به جای فيلمفارسی اشتباها به فيلم آلن دلون می برند و چند لحظه بعد از ديدن آلن دلون روی پرده سينما، نيمه فريادی می زند و می گويد: "اِ من اينو می شناسم.. تو کوچه ی ده بزرگی می شينه...خودم صد دفه بهش ترياک فروختم ( منظورش ترياک های کوپنی قديم بوده که برای شوهرش می گرفته و اضافی اش را می فروخته )".... دختر بی بی خانم دارد به همه می گويد که می خواسته شخصيت زهرا دخترخاله ی مادرش را در رمان بياورد که عاشق زغال و نفت و قليان بوده و روزی با همين کبريت و نفت و آتش ، خودش را می سوزاند ....يعنی با تنها همدم های زندگی اش خودش را می کشد....دختر بی بی خانم بعد از اين که بالاخره سويچ ماشين اش را پيدا می کند ، پوزه به کون اتوبوسی راه می افتد که صورتی و بنفش پشت اش تبليغ کرده بودند : رايحه ی خوش و لطافت پوست خود را بهتراحساس کنيد! و جوری محو حس پنهان اين جمله و رنگ مليح صورتی شده که با نيش ترمز اتوبوس، نزديک بود زير اتوبوس برود و رويای صورتی و بنفش و احساس و عطر را با خود به گور ببرد. دختر بی بی خانم گفته همه ی آشغال های ذهن ام را می فروشم تا چيزکی که توی جاخالی اش کاشته ام قد بکشد! او چنان وسواسی نسبت به بوی خوش پيدا کرده است که حرف های اش بوی کفر گرفته . اين جمله عينا از خودش شينده شده است: "خدا چی کار به ناف آهوی ختن داشت....می يومد چرم گاو رو خوش بو می کرد...والله... شايد اين دفه بخواد از کفشم شروع کنه!"

لینک