عصر معصوميت   

Story of my life
Searching for the right
But it keeps avoiding me
Sorrow in my soul
Cause it seems that wrong
Really loves my company

He's more than a man
And this is more than love
The reason that the sky is blue
But clouds are rolling in
Because I'm gone again
And to him I just can't be true

And I know that he knows I'm unfaithful
And it kills him inside
To know that I am happy with some other guy
I can see him dying

I don't wanna do this anymore
I don't wanna be the reason why
Everytime I walk out the door
I see him die a little more inside
I don't wanna hurt him anymore
I don't wanna take away his life
I don't wanna be...
A murderer

I feel it in the air
As I'm doing my hair
Preparing for another date
A kiss upon my cheek
As he reluctantly
Asks if I'm gonna be out late
I say I won't be long
Just hanging with the girls
A lie I didn't have to tell
Because we both know
Where I'm about to go
And we know it very well

Cause I know that he knows I'm unfaithful
And it kills him inside
To know that I am happy with some other guy
I can see him dying

I don't wanna do this anymore
I don't wanna be the reason why
Everytime I walk out the door
I see him die a little more inside
I don't wanna hurt him anymore
I don't wanna take away his life
I don't wanna be...
A murderer

اين ترانه ی    Rihanna   ست که توی کليپ اش هم نشون می ده بيچاره داره چه لذتی هم از عشق جديدش می بره ...جوری که با تمام قول و قرارايی که با خودش ميذاره نمی تونه در برابرش مقاومتی کنه(و الحق هم که پسرک غيرقابل مقاومت می باشد!)...ولی آخر سر (البت بعد از معاشقه!) با گريه و زاری برميگرده بغل پارتنر زندگی اش...من همه اش فکر می کنم که اگر اين آقای پارتنر، خيلی مودب و گوسفند وار و اعتماد کن و صبور نشون نمی داد  و اعتراض می کرد و می گفت "خوار مادر فلان! فکر کردی ما يابوييم؟"، اون دختره چی کار می کرد؟... با خيال راحت می گفت : "کردم که کردم... خوب کردم... بس که تو خشن و بی ادراکی!"...ولی از بس که معصوم و با گذشت، حتا خانوم را تا در خونه ی آقا بدرقه می کنه، دختر بيچاره رو به جايی می رسونه که خودش رو ديو و جانی حساب کنه و عشق و لذت و همه ی اون حس ها رو بذاره و برگرده به آغوش گرم پارتنر و فرشته ی قانونی!...آيا اينا با هم جمع شدنی اند؟...يعنی بهای ادب و گذشت و اعتماد آقا اينه که زنه يه عمر از خير تجربه ی اون همه حس تعريف نشدنی بگذره؟....اينجاست مصيب جان که عربده های جگر خراش و اعتراضای کلفت خيلی بهتر کار می کنه تا درگير کردن موذيانه ی طرف با احساس خطا و گناه بی شمار!....يا مثل داستان the age of innocence   که مرد داستان از اول عاشق يه بيوه زن مسن تر از خودش بود ولی به اصرار خانواده با نامزد جوونش ازدواج می کنه....خانومی و گذشت زن جوون چنان دهنی از آقا سرويس می کنه که حتا به خودش اجازه نمی ده عشقش رو ببينه....حتا پس از مرگ زنش که با خيال راحت می خواد بره سراغ عشقش، پسرش يه چيزی بهش می گه که باز مرام گير می شه و کونشو می زنه زمين !...پسرش می گه : "مامان هميشه می گفت باباتون کار خيلی بزرگی کرده... اون به خاطر من از خير بزرگترين عشق زندگی اش گذشت! "  پدرسگ موذی! گذشت يا گذرونديش!....واسه پس مرگش هم حرف زده.....مگه اصلن اينا ، صبوری و سکوت و گذشت با عشق، از جنس همديگه اس ؟....مرام گذاشتی براش...مرام می ذاشت واست.... چرا بايد از خير همه ی زندگی و عشق اش می گذشت؟

لینک