تا تو بخوای از ....اوووووووووووه.....حالا اره اره...کوچيک کوچيک که قد امروز بشی!   

بی خود سعی می کردی جا بدی،

همه ی اون  دایره ی چه همه گنده رو ...

توی اون که چه همه ...قد یه  چرخ بود اصلن...قد یه پرسه ی ساده!

هی خواستی خرد خرد،

ریزه ریزه هاتو به خردش بدی!

مثل این مثال پایین:

هی!

من...

هیچوقت...

اون آب نباتای عسلی رو...

دوس نداشتم...

که عکس زنبور و کندو...

با یه کاغذ زرد بدرنگ  داشت...

ومثل ته مونده ی طعم دود گازوییل بود...

که از لوله ی اتوبوسا می چسبید به ته حلقت.

یا

هی!

من هیچوقت دوس نداشتم ...

شیرینی های بدمزه ی کارملا رو ( که رنگارنگ شد اسم ش بعدن)...

که مخلوطی از زنگ آهن بود و کاراملِ مونده!

 

از حواس پنج گانه(که هما توکلی تو داستان اش ازش گفته...)

این تازه مزه هاش بود! مزه هاشِ بچه گی هاش بود!

 حالا خیلی خوبه

که اون دایره رو اره اره کردی...

قوطی قوطی کوچیک کوچیک کردی...

که با یه بند انگشت در یکی ش وا می شه

و تا ته رو با همون بند انگشت جستجو می کنه

و هر چی هس رو می لمبونه

و فردا یکی دیگه رو وا می کنه!

 

لینک