از کی تا حالا زير خود زده گی؟   

هر چند وقت يک بار وسواس تار عنکبوتی ام گل می کنه و می رم سراغ پوشه های قديمی که دست نوشته های از قديم تا حال ام توش هست و مروری می کنم و چيز هايی از توشون دستگيرم می شه.....مثلن وقتی که دانشگاه می رفتم واسه زدن پوز سعيد صادقين که يک غزل گفته بود و نشونم داده بود، همون سر وقت ناهاری نشستم و يک غزل گفتم.... يه بيت اش اين بود: در شام تيره جام خورشيد در کف اوست.... پوشانده هر فروغی شمس الضحای امشب....!!!.... اگه همون جوری ادامه داده بودم با شمس الضحا، بدرالدجا، سوء القضاء، حسن القضاء - پوز اين علی معلم رو با اين دری وری هاش زده بودم!...حالا اون اون ور تلويزيون بود و من اين ورش!....يا عقب تر که برگرديم يه دفترچه داشتم و توش پر بود از جمله هايی که خوشم اومده بود ازشون ولی عقيده ی من نبود....من هم زارپ زارپ اونا رو به اسم خودم يا تو دفترچه ام يا توی دفترچه ی بچه های ديگه می نوشتم.... مثل: آرزو می کنم که هيچگاه آرزويی نداشته باشم.... يا الهی مرا در قفس طلايی بگذاری و کليدش را هم برداری(مثلن حالا...يه همچو چيزی!) ...يا انشا می نوشتم اين جوری: در بحر عمر هم چنان شنا می کنيم و فارغ از آنکه جامه ی بقای مان را با مقراضِ!! فنا بريده اند!!!!....هرچی کلمه و ترکيبات تازه ياد می گرفتم می چيدم کنار هم ....يا بی خود و بی جهت از آدمی که توی دل ام آرزوی مرگش را می کردم( و رکورد ناصر راست ممد را زده بود در چوب فرو کرده گی و از دهن ات درآورده گی...) تعريف و تمجيد می نوشتم مبادا بوی گل سرخ دفترچه ام بپرد......

نمی دونم از کی و کجا ولی از يه جايی به بعد هرچی تونستم زدم زير حرفايی که مال من نبود....از بيخ و بن ....زدم زير خودم...خودی که نه خود بود... نه نخود بود!...هنوز هم نمی دونم خود و نخود چيه ولی هر چی که هست وقتی از يه جايی به بعد خودم رو رديابی می کنم می فهمم حال و روزم چی بوده....هنوز هم می زنم...هی می زنم زير خودم....

کم و بيش يادم می ياد زير خود زده گی رو ولی يادم نمی ياد از کی رو دست خود باد کرده گی !

لینک