به نخ کشيدن آن همه فلفل و انجير...   

خدا نصیب نکند که مثل من به واج گایی بیفتی....پشت و پَسَله های مخچه ات را نتوانی جمع و جور کنی که ای وای چه می خواستم بگویم....

روزی رد رخت های شسته و آب چکان روی بند را- رج و نا رج- گرفتم  تا بالا آ آ آ   و آسمان را نگاه کردم... سرمه ای بود... حیاط خانه ی شیرازمان با درختی که مثل همه ی درخت های حیاط های شیرازی  نارنج نبود...بعد از چند سال که هی شکوفه می کرد و هی باد می تکاندشان...هی شکوفه می کرد و هی باد می تکاندشان... يک دانه ميوه کرد و معلوممان شد که از این لیمو های بزرگ و دراز پیوندی بوده است.... چه می گفتم؟... آسمان سرمه ای بود و آمیخته با هوای خنک عصر و من فکر کردم آسمان همیشه زیباست چون بعد از آن آسمان ، برادرم- پیمان - مرا سوار موتور سوزوکی هشتادش کرد و اولین بار بود مرا به آن حظ عظیم دعوت کرده بود- چون دوست نداشت دخترها را سوار موتورش کند....دوچرخه ی من ۳۰ کيلومتر بيشتر نمی رفت و من سرعت دوست داشتم....آسمان سرمه ای بود و مامان به خانه تکانی افتاده بود و این کارش همیشه مژده  می داد که او سرحال است.... و من یک موتور سواری هدیه گرفته بودم....حالا همه ی این ها را چطور بند کنی به هم -مثل فلفل یا انجیر که بند می کنند و خشک می کنند- که وسطهاش هی پرت و پلا و قیقاج نروی که همه چیز یکهو ول شود....

خدا نصیب نکند که از وفور ناتوانی که چطور واژه های ات  را به بند بکشی که کسی ديگر هم بفهمد از کجا به این جا رسیده ای، به واج گایی بیفتی... بعد از آن بارها آسمان سرمه ای شد و....

نه !...نگاه به گذشته حسرت بار است همیشه....گذشته، تطهیر و پالایش می شود و چارتا تکه ی گل درشت و خوشمره اش باقی می ماند که هی امروزِ تو را بچزاند...یادم نمی آید یا نمی خواهم بیاید که سر می رفتم و دل ام می گرفت ازدست  آن همه غروبِ تنگِ خانه های شیرازی با برگ های تیره ی درختان نارنج یا چه می دانم لیموهای پیوندی و ....مادر ... و مادر که زن رختشور پیر و یک چشم را به خانه می آورد که رخت ها را بشوید و زن ،دختری هم سن و سال من داشت که بازی اسم و فامیل بلد نبود و خواستم یادش بدهم و مثال آوردم و بعد گفتم حالا اسم يک ماشين بساز که شروع شود با جيم و لام و قاف يا کاف ...و همه را گفت: سواری!...و من دل ام خواست همه را رها کنم و پیمان مرا به موتور سواری ببرد که او هم با هزار منت و سنت مرا سوار کند و بگوید آخرین بارت باشد!

 من آسمان سرمه ای می خواهم... برای امروزم هم می خواهم... از دست من برای بند کردن آن همه فلفل و انجیر کاری ساخته نیست انگاری... دست کم حالا نیست... واج گایی بس است.….

 

لینک