اين راننده dumb blond است...لطفن بوق نزنيد!   

هی چينيه!...روزی ۴ ساعت ميام اينجا که فکر کنم زندگی ام يه بخش عملی هم داره خير سرم...ولی بس که تو سکوت خيره می شم به نامه های دستی ای که با خودنويس می نويسی ، می دونی منو کجاها می بری؟...خير سرم می خوام ۴ ساعت "تخيل تعطيل" بشم.... منو می بری به کلکسيون قلم های پارکر و پنتل و سناتور بابام....می بری به اون موقع ها که دوستام رو از دستخط شون می شناختم... نه مثل حالا که ده ساله می شناسيشون نمی دونی دستخطشون چه جوريه...حالا اينا به جهنم... جوهر پارکرِت تموم شده چرا رفتی پليکان خريدی؟....چرا پليکان؟ هان؟...که دَوَران بيفتم و برم تا پ ِ مثل پليکان ِ کيمياوی؟.... برم تا پليکان نرمه ،خنکه؟...نه چرا ؟...مگه جوهر پارکر قحطی اومده؟....هان؟ چرا پليکان؟ هان؟..می دونی کار زيادی ازم بر نمياد... ع.ق. می دونه....اينجور مواقع هميشه می رفتم ۴ تا های لايت ديگه می نداختم تو موهام... کم کم داشتم    Dumb Blond   می شدم....ولی اين دفه می خوام کوله مو ببندم برم پيش عماد... دوست فيملساز و نويسنده ام... با هم پياده بريم روستاهای پسِ پشتِ جنگل های گيلان رو پيدا کنيم....

هی چينيه...سعی کن اين شيشه رو که تموم کردی همون پارکر رو پيدا کنی باشه؟

لینک