آدم خامه ای با وسوسه های ناانجام   

                                                                                             :برای آآرش

کنار آهن پاره های زنگ زده و قوطی های خالی نشسته ای ...لخت و نمی خواهی از جای بلند شوی و بروی.  سينه های ات به نظر سفت و برجسته می آيند ولی مثل خامه ی زده شده ی پف کرده ی روی کيک می مانند که اگر بهشان دست بزنی انگشت ات فرو می رود. آنسوتر از يک جاده ی باريک کنار جنگل تبريزی با برگ های طلايی لرزان نشسته ای. هوا خوب است ولازم نيست تن ات را بپوشانی. تنها نيستی. کمی آن طرف تر پليسی نشسته است که ديگر نمی تواند ثابت کند پليس است و برای همين ديگر نمی خواهد برود. وقتی می خواست محل پست اش را ترک کند لباس های اش را عوض کرد و لباس های شخصی اش را پوشيد ولی در همان زمان یک دسته کلاغ ،لباس های پليسی اش را بردند. کلاغ ها از گونه ی نادری بودند که به لباس های پليسی علاقه داشتند. او با خودش گفت علامت ها و درجه ها و دکمه های فلزی که مانده اند! ولی آن ها را هم کلاغ های معمولی که به فلزات براق علاقه مندند بردند و او حالا نمی تواند هويت اش را ثابت کند.

تو هم نمی روی چون معلوم نيست کفش های به کجا پرتاب شده اند و علاوه بر آن خوشحالی که تصوير های کم رنگ و محو و فراموش شده ی زندگی ات حالا جان گرفته اند. حالا هيچ ترديدی نداری و همه چيز را واضح می بينی و می شنوی. همين ها باعث می شوند که بلند نشوی و بروی. حالا واضح می شنوی...خيلی واضح که راننده ی کاميون گفت: لش اش را با کارتک هم نمی شود جمع کرد. هيچ ترديدی نداری که گفت: کارتک! ...به ياد می آوری تک تک شکلک های موزاييک توالت خانه تان را که هر روز برايت داستانی می گفت: يک مرد عصبانی کلاه به سر- يک زن رنجور زنبيل به دست- يک پسر بچه که خودش را به اريون گرفتگی زده و نمی خواهد به مدرسه برود.... تمام روزهايی را که به باغچه خيره می شدی و کرم ها را می پاييدی و حرکاتشان را در ساعات مختلف روز يادداشت می کردی که دانشمند بشوی!...تمام آن روزها جان گرفته اند و چه سرخوش ات می کنند. ولی چند وقت است که يک روزنه ی جديد در ذهن ات باز شده است که هر روز دارد بزرگتر می شود و  ذهن ات پر می شود از حس بازگشتن. با ضرباهنگ های متوالی چيزی توی سرت می کوبد و هر روز دارد بيشتر جان می گيرد تا چشم بيندازی و دنبال کفش های ات بگردی. تو چند وسوسه ی نا تمام داری که رهای ات نمی کند. وسوسه ی بوسيدن لب های پسر بازارياب که برای تبليغ بوگير ماشين دم در خانه تان آمده بود. وسوسه ی ليسيدن صورت تبخالی مدير عامل شرکتی که از احداث هتل های زنجيره ای می گفت ، جلوی چشم تمام مردانی که دورتادور ميز خيره به دهان او نگاه می کردند. وسوسه ی عشق بازی با پيرزنی که کليد کمدهای استخر را نگه می داشت ، که بکشانی اش توی آب وقتی که استخر خالی و خلوت است و تو آخرين نفری هستی که هنوز شنا می کنی. فقط اگر خواستی برگردی به خاطر داشته باش که   سينه های ات و حالا دست های ات و شايد تا آخر اين داستان شانه های ات از جنس خامه ی زده شده ی پف کرده شده اند. پليس از رها شده گی اش در داستان دلخور است ولی او هنوز آنجاست و کلاغ ها برنگشته اند. 

لینک