سيخ سيخ روايتی که سبز می شوند سمنو می شوند   

خب اگر بخاهی بی هدف (مثلن همین جوری حتا بی واو ِ بخواهی) که بالا بیاری(حتا بی واو ِ بیاوری)....و کس شر هایی از این دست.... حتا بی "عین" شعر که تو اگر دل ات بخواهد می توانی بگویی استعاره ای بوده از "چشم" یا "بینایی" و "بصیرت" که از کس شر افتاده باشد(...)چه می گفتم؟...هان... اگر بخواهی که بی هدف از همان دور دستی که ذهن که هیچ ، مادر ِ مادرقحبه اش هم به آنجا قد نمی کشد... همان ناخودآگاه که سیخ سیخ ازش روایت و داستان سبز می شود که نه... آنجا یک مشت حس و بو و تصویر و نه حتا کلمه است و با یک مشت آگاهی دیگر که بعد قاطی می شود و آنها سیخ سیخ کلمه کلمه سبز می شوند ازش... که بگویی من زنده ام که روایت کنم... از بوی سوسک گرفته تا جان آدمیزاد...که کاراکتر بسازی از خودت و جان بدهی به چند بدبخت دیگر.... و پشت همان کاراکتر که از خودت-همان من راوی- و از چند بدبخت دیگر ساخته ای قایم شوی...و این آروزی دیرین را به گور ببری که کسی به تو نزدیک می شود و می تواند تو را بخواند و می تواند تمام آن سیخ سیخ های سبز شده را دوست بدارد... از بوی سوسک گرفته تا جنازه ی زن جوانی که ناخن های اش را مانیکور کرده بود و جنین وار در خود گوریده  زیر پل علی بن حمزه افتاده بود قبل از این که آب باران بپوشاندش بامداد برادرت دیده بودش.... و از همان جا چه بد ...نچ نچ نچ... برای یک بچه ی ۸ ساله چه بد زود بود که بداند آن همه زيبايی با آن همه امید از خانه بیرون آمده و چه آن همه زندگی سرخ که به ناخن های اش مالیده بود، همه مالیده شد... و آن همه امید به زندگی جلوی چشمان ات چه ترسناک و مردد شد یک هو بی هوا... هوا بی الف هم که باشد معنی "آن" می دهد و مزه ی بوی سوسک می دهد و چه به تو خندیده بودند حتا تا حالا هم که می گویی" مزه ی بوی یک چیزی" می دهد.... و این ها را همین جورکی بی طرح مثل تمرین خط می نویسی که ببینی چطور چیزی از کجاهای آدم  بیرون می ریزد و می شود  این...

لینک