و حالا همه منظم و یکسان روزهای تعطیل خوشحالی می کنیم- این حجم انسانی که از یونیفورم ها کم می شود

یک گوشه ی سقف نشستم و خودم را نگاه می کنم. چشم های ام را در جعبه ای سبز بسته بندی می کنم و کنار می گذارم. چشم ها برای بعد. چشم ها واسطه اند. چشم ها همانهایی هستند که نمی گذارند آن رودخانه سر به بیرون گذارد.   در بقیه ی من رود سرخی شاید نارنجی ای جاری است که دست بچگی های مرا می گیرد و می برد پشت چاپارخانه نرسیده به بازار وکیل و کفش های مخمل زرد می پوشد. تا به بازار برسم زن شده ام. که بوی  ادویه یاد ناهار وگرسنگان منتظر در خانه می اندازدش و پا تند می کند. یک گوشه ی سقف نشسته ام و خودم را نگاه می کنم که راه و بیراه عاشقانه در جسم مس کوب نوشته ی سردر اداره ی معادن و فلزات حلول می کند و بوی اصفهان می آید.یک گوشه ی سقف نشسته ام و خودم را نگاه می کنم. به انقضای پیش از تولید به تاریخ گذشته از مصرف. به نظمی که هفده بار خنده را در روز توصیه می کند با آب معدنی . خودم را نگاه می کنم و عیسا را از راهبندان پارک وی می شنوم که گفت مگر آدمی می تواند سر بر یک جا گذارد که زمین جولانگاه اوست. رود سرخ را هم بسته بندی می کنم و برایت می فرستم. و گوش های من دروغ نمی شنود. آن که آن گوشه ی سقف نشسته این را می گوید. او می گوید بازی تمام شد دست های ات را بشوی تا ناهار بخوریم.

لینک