تا من از چيدن گوجه فرنگی ها می آيم شما ها برسيد...   

درسته گوز ِ گوز بودم... همه چی هم بودها ولی به قول بچه ها خاک بر سر دهاتی ام کنن چندتا لیوان عرق کشمش رو سِک رفته بودم بالا ... بعدش هم دودره بازی تا ته جوینت رو خودم تنهاخوری تو بالکن زده بودم تا به خس خس و حنجره سوزه بیفتم... درسته که میخ میخ بوگیر قرمز و بیضی تو یخچال رو به جای گوجه فرنگی گرفته بودم و هرکاری می کردم نمی تونستم هضم کنم که چرا  گوجه فرنگی قلاب دار شده وبه نرده های یخچال گیر کرده...درسته خلط تو گلوم سنگین و کش دار شده بود و نه بالا می رفت و نه پایین می اومد و داشت خفه ام می کرد ولی خییییییییییلی قشنگ و تمیز شنیدم که تو دالون تاریکه ی  باریکه ی حیاط پشتی که یه آدم زورکی رد می شه دنبال دختره راه افتادی...اول اش صدای کش  کش  لخ لخ دمپایی ات اومد ولی بعددمپایی واستاد و دیگه صدا نیومد... دیگه صدا نیومد ...توی اون تاریکی... توی اون باریکی... همون وسط راه صدا قطع شد...خدا می دونه چقد طول کشید و شما دوتایی به اون سر دالون نرسیدین چرا؟ نه هیشکی فهمید و نه هیشکی دید...همون موقع که من سر یخچال بودم...همون موقع که اون گوجه فرنگی قلاب دار هی جدا نمی شد از نرده های یخچال...همه اش سر این وسواس لعنتی منه که گفتم اول گوجه رو در میارم بعد دمپایی می پوشم بعد می رم دنبالشون... بعد برم؟...نبینم بهتر نیست؟...    ببینم  که دیده باشم که نتونی زیرش بزنی... نبینم بهتر نیست که تصویرت خراب  نشه؟...بفهمم؟...یا دردم می گیره؟...این گوجه چرا کنده نمی شه؟...چرا قلاب داره این گوجه فرنگی؟.... کی اصلن به من گفت سالاد درست کنم؟این صدای دمپایی چرا نمی یاد دیگه؟...رد شین از این دالون تاریک لامصبا... شماها دوستای معمولی هستین...مگه نه؟...همه اش همینو می گفتین... الان هم رد می شین از این دالون... شماها فقط اتفاقی رفتین با هم هوا بخورین....الان این گوجه فرنگی کنده می شه من هم دمپایی می پوشم و میام... تا من بیام رد شین دیگه... رد شین لاکردارا...من این همه طول اش می دم دمپایی پیدا نمی کنم ردشین دیگه...

بچه ها که یهو ریختن تو آشپزخونه و به من خندیدن شماها هنوز نبودین... شما دوست معمولی ها هنوز نيومده بودين...

لینک