remember the tinman   

یه صندلی می یارم که بشونم شون. یه فندک هم برای سیگارشون. یه چای یا قهوه ی خوب هم برا نوش جونشون. حالا یه صندلی دارم پر از اونایی که می خوامشون.  یه کم لای پنجره رو وا می کنم. اونقدی که باد نبردشون. حدس می زنم دوس دارمشون که این قده قصه دارم براشون. شروع می کنم به گفتن و نگاه کردن تو چشاشون. ببینم کجا گل می کنه واسه من مهربونی شون؟ اونجا که از پارلمان نپال می گم یا از رقص زن های چینی با ماسک های سفید رو صورتشون؟  یا اصلن هیچی نمی گم و می ذارم که چشما و دستا و انگشتام حرف بزنه باهاشون. يه ماژيک وردارم که پررنگ کنم همون چيزايی رو که اون  از من دوست دارنشون؟ کاش می شد نگه دارم خشک کنم همه رو- خودمو و اون همه خوبا رو با صندلی شون . اووووووووووه اصلن چن تا هستم من؟ تا حالا نشمردمشون.

تا بيام که فکر کنم چی چی به چی چی- يکی در پنجره رو باز گذاشته بوده باز... همه روباد بردتشون... 

لینک