گفتم مثلن يک همچو چيزی تا داستان گفت وسوسه مگر مسووليت؟   

کلید در را که چرخاندم مرا هل داد و با من آمد تو. گفت صدات در نیاد. نترسیده بودم. کنجکاوم کرده بود بیشتر. قیافه ی ترسناکی نداشت. گفت بی سر و صدا میروی تو و خیلی عادی رفتار می کنی. نصفه های حیاط بودیم. گفتم خب حالا من باید چکار کنم. گفت زیاد صحبت می کنی. گفتم من ۴ کلمه بیشتر نگفتم. گفت سرتاسر ۲۰ کلمه حق داری حرف بزنی. گفتم قبول نیست. گفت همین حالا که گفتی قبول نیست ۲تاش کم شد می شود ۱۸ تا. گفتم اگر می گفتم قبول- می شد ۱۹ تا؟ گفت آره. گفتم اعتراض دارم, وقتی که من قبول می کردم تو باید به من امتیاز می دادی و حق حرف زدنم را بیشتر می کردی. گفت اگر قبول می کردی یعنی دیگر حرف نمی زدی پس ۱۹ تا و ۱۸ تاش فرق نمی کرد و باید بگویم که همین حالا با این اعتراضاتت همه ی ۲۰ تاش را خرج کردی. گفتم خودت گفتی کلمه نه حروف ربط و اضافه. گفت حروف ربط و اضافه هم کلمه هستند . داد زدم نه! کلمه کلمه است نه حرف... می خواهی برویم کتاب دستور بیاوریم ببینیم تعریف کلمه چی هست؟ گفت بس که صحبت کردی یادم رفت برای چه آمده بودم. هر دو متوجه شدیم چند دور است که داریم دور حیاط می چرخیم. گفتم تو آمده ای مرا بدزدی. گفت من که توی خانه ی شما هستم. گفتم گروگان بگیری. گفت نه این نبود. گفتم مثلن پدر من پولدار بوده و تو آمدی مرا بدزدی. گفت پس چرا نمی برمت بیرون. گفتم پس آمده ای که برویم توی آپارتمان ما و جواهرات ما را بدزدی. گفت نه این هم نبود. گفتم تو انقلابی هستی و مرا گروگان می گیری تا پدر من که اتفاقن سرهنگ و مسوول کشتار در یک جایی هست مجبور شود دوستان زندانی تو را آزاد کند. گفت: نه الاغ مگر ما توی شیلی یا پروی ۴۰ سال پیش هستیم. گفتم پس آمدی که به من تجاوز کنی. گفت نه امروز دوش نگرفتم و ریشم را نتراشیده ام. گفتم سرم گیج رفت بس که دور حیاط چرخیدیم تصمیم بگیر. گفت حق با توست. گفتم  از تلویزیون آمدی مثلن... یک برنامه از طرف پلیس برای درس عبرت شهروندان که وقتی از در می آیند تو حواس شان به پشت سرشان باشد. گفت نه این هم نه... حالا هم می خواهم بروم چون بقیه اش را بلد نیستم. گفتم نمی توانی این بی مسوولیتی است. گفت وسوسه وسوسه است، تصمیم نیست که با اراده و مسوولیت و مزخرفات از این دست جمع بشود، دلم خواست بیایم تو. گفتم شروع کننده مسوول است. گفت شروع کننده مسوولیت اش تمام کردن است. گفتم هرچند که من از این بازی خوشم آمده باشد؟ گفت دقیقن... و رفت بیرون و هیچ کدام از داستان های مرا ننوشت.

لینک