بازگشت خانم ماه دو برونته از خدمت حراجی   

خانم ماه دو برونته هم چنان نبض منزل را در دست داشت و با در دست گرفتن اختیار تریاک های کوپنی "آمّجی"( کنسانتره ی عمومحمدجان) پای اش را روی سرخرگ آئورت او گذاشته بود. تنها افرادی که باید از سر را کنار می رفتند تا اکسیژن بیشتری به مغز خانم ماه می رسید- دایی ها یعنی پسرهای ناتنی اش بودند. خانم ماه دو برونته دست به کار شد که برای دایی ها زن بگیرد. اول دایی بزرگه. خانم ماه فکر کرد دخترهایی را که برای دایی ها انتخاب می کند باید چنان باشند که در برابر او عددی به حساب نیایند ولی این طور نشد. زن دایی احترام در برابر خانم ماه دو برونته مثل شوروی سابق مقابل امریکا و یا چین فعلی برای امریکا به حساب می آمد. آن ها دو قطب بزرگ جادوگری فامیل محسوب می شدند.می گفتند زن دایی احترام دختر همسایه که ماهو نام داشته و رقیب عشقی او در ازدواج با دایی بزرگه به حساب می آمده را نه تنها از ازدواج منصرف کرده بلکه کاری کرد که او غیب بشود. همسایه ها می گفتند هر شب جمعه هنگام غروب غباری در هوا شبیه ماهو ظاهر می شد که صدای گریه ازش بلند می شده است.یا درباره ی خانم ماه می گفتند بلد بود کاری کند آدم هایی که می خواستند راپورت او را برای کش رفتن و فروختن تریاک های کوپنی به آمّجی بدهند لال بشوند.بنابراین آنچنان حکومت ترسی در خانه برقرار شد که اگر خانم ماه تعارف می کرد بفرمایید از این طرف- مهمان بیچاره حتمن آن یکی راه را انتخاب می کرد مبادا او سر راه اش آب دعایی چیزی ریخته باشد و مصیبت جایی آغاز می شد که خانم ماه به این طرف راهنمایی ات می کرد و زن دایی احترام به آن طرف- در آن صورت مهمان ترجیح می داد راه وسط را بگیرد که از اتفاق چاه فاضلابی در میانه اش بود که تنها تخته ی نیم بندی روی اش بند بود. خانم ماه روزی ۳۰ بار به خود لعنت می فرستاد که چرا این جادوگر شهر اُز را خودش با دست خودش انتخاب کرده و به خانه آورده است. تا این که جادوی عشق همه چیز را عوض کرد. روزی زن دایی احترام که مانند گاوهای توی خواب حضرت یوسف لاغر ولی قدرت خوردن هفت گاو چاق را داشت و رنگ چهره اش از زردچوبه کمی کم زردتر بود به قصابی رفت تاگوشت بخرد. از آنجا که او همیشه احساس قدرت می کرد و می توانست هر بدخواهی را تنها با وردی از سر راه بردارد- صدای اش روی همه بلند بود. او به قصاب اعتراض کرد که چرا گوشت ات لورده است (  در لهجه ی شیرازی لِورده تلفظ می شود و همانی است که در پی له می آید و می شود له و لورده) و قصاب بدون توجه به این که او در جادوگری برای خودش صدراعظمی است با همان خونسردی بدون این که حتا به او نگاه کند گفت : خانوم تازه مث خودتونه... و تمام زنان توی نوبت گوشت مثل بمب خندیدند. زن دایی احترام خشم آگین به خانه بر می گردد و هر چه بلد بوده به کار می گیرد تا دودمان قصاب را به باد بدهد. او هر روز با تومار کاغذهای خط عبری و آب های رنگ و وارنگ سر راه قصاب کمین می کرده- آب می ریخته – آتش می زده_ دود می داده ولی قصاب قلچماق تر از همیشه به کسب و کارش ادامه می دهد تا این که زن دایی احترام در می یابد که عاشق قصاب شده است. چند فرضیه به ذهن همه رسید. یکی این که او آن قدر سر راه قصاب نشست که دیدن هر روزه ی او عادت اش شد. دوم این که آدمی(در این جا قصاب) که به سر و هیکل ات می ریند اصولن جذاب می شود- یعنی آدمی که به تو ثابت می کند که قدرت برتر است.سوم این که معلوم نبود که این واقعن عشق است یا یک واکنش طبیعی که پیش می آید تا طرف قدرت مند را با کيلوکيلو عاطفه، خر و خوار و ذلیل کنی و بعدن روی سرش سوار شوی.زن دایی احترام بی وقفه می نشست و کتاب می خواند و با مارکر جملات کلیدی را های لایت می کرد.چیزهایی شبیه به این" عشق ناتوانی ذهن در تشخیص یک آدم معمولی از میان آدم معمولی های دیگر است" و یا" در عشق همیشه یک نفر زجر می کشد و یک نفر کسل می شود " . ولی هر اتفاقی که افتاد بهترین نتیجه را برای خانم ماه داشت. چون زن دایی احترام مانند گرگ حامله (که می گویند آن قدر لطیف می شود که نمی تواند شکار و درنده گی کند) لطیف و رقت بار شده بود. و این چنین بود که باز هم خانم ماه زن اول خانه بود و صدای آمّجی باز طنین انداز شد که: خدا باباتو بیامرزه خانم ماه چند وقتی بود از ته آب نخورده بودیم.

لینک