گئورگه   

گئورگه! این هم از قولی که بهت داده بودم... گفته بودم میارمت تو یه داستان یه روزی بالاخره... بیا.. از اول داستان اومدی تو... حالا چه جاهای خوب خوبی ببرمت گئورگه... گئورگه هروقت داستان می نویسم می گم این همون شاهکاره موعوده که می تونه جایزه مسابقات داستان نویسی را برباید!( جایزه رو می دزدن نه؟)...ولی گئورگه بین خودمون باشه من هیچ وقت هیچ جایزه ای رو ندزدیدم... فقط کلاس اول که بودم به خاطر درس حساب یه کتاب از عکسای دایناسورا جایزه گرفتم... گئورگه مطمئنم تو از شوخی های خرکی من ناراحت نمی شی... مثلن یه پارچ قهوه ترک بریزم رو سرت وقتی از در اومدی تو... مطمئنم تو برعکسی...نه این که با دست راه بری یا برای سِر کردن دندونای پایینی ات به فک بالات آمپول بی حسی بزنن...نه... برعکسی چون وقتی عصبانی می شی خنده ات می گیره... بعد می تونم بندازمت تو ماشین لباس شویی  و لباساتو پاک کنم... نترس... یه موقعیت سوررئال واسه تبلیغ لباس شویی ...واسه همین هم تو عصبانی نمی شی چون مطمئنی هرچی یه راهی داره و دنیا به آخر نمی رسه... گئورگه تا حالا دو تا خارجی و یه هم وطن آدم حسابی به من گفتن "آدم واقعیت های عریان خطرناک" یا "آدم خطرناک واقعیت های عریان" ... حالا درستش رو یادم نمی یاد  ولی اون هم يه جایزه ای بود که تا حالا شنیده ام...گئورگه ببخش که تو رو کردم مستمسک که هی از خودم حرف بزنم...من غیر از این اول شخصِ غر غرویِ بی خاصیتِ چس ناله ایِ هیچی نابلدِ غیر کته گریزه( این uncategorizedتو تلفظ زبون ما فک کنم می شه غير کته گریزه... یعنی یه جور ناگزيری از کته بودن...مث دونه های برنج برای شمالی ها که ناچارند از کته شدن) بلدم جورای دیگه هم حرف بزنم....بیا این هم یه دیالوگ همینگوی ای:

سرباز: یه چیزی بده بنوشیم

کافه چی: کوفت بنوشی

جان استاچینو: کسی بونوئل رو این طرفا ندیده

پیش خدمت:نچ

کافه چی: می خوای چی کار؟

جان استاچینو: می خوام چم چار!

اِ گئورگه این جا هم که نبودی... ولی می تونم بذارم ات پشت شیشه ی کافه هه که ماجرا رو تماشا کنی... از همه هم مهم تری... می تونی بری خبرچینی کنی و همه ی کافه رو به دود بدی...گئورگه نمی دونم چرا ولی تقریبن مطمئنم که تو حوصله ی دنبال کردن دیالوگ رو نداری... مث خودمی ... یه کون گشاد درجه یک... دوس داری یه ریز یکی روایت کنه بره پی کارش...گئورگه من و تو دوستای خوبی می شیم فقط اگه فرهنگ استفاده از منو داشته باشی...تعارف نکن اگه دل ات می خواد می تونم یه قصه ی این جوری برات بنویسم ولی خودت عق ات می شینه ... به من چه... گفته باشم:

سر می روی از این همه همهمه... از در که می آیی یک نفس پر از نرگس های اول باغ در جان نگه داشته ای تا به او که می رسی حرف های ات بوی نرگس بدهند... و تا این لحظه ی ساتن پوش را در پیراهنی که به روی ات در می گشاید, هزارباره هزارساله کنی- هزارپاره می شوی....

بعد من در رو روت باز می کنم پارچ قهوه ترک رو می ریزم رو سرت!

می تونی انگلیسی بیای تو قصه ام...نه پر از pedantry یا همون فضله فروشی های قرن نوزدهمی... :deliciously cool

I am a bus to the Hell..., I take you very softly in..... like a scope of icecream... that u never  guess at which station I may drop u off

ولی می دونی گئورگه من چون خودم رو دوس دارم هیچ وقت تو رو مثل بستنی یا هیچ نرمی دیگه ای از هیچ ایستگاهی نمی ندازمت بیرون تا نبرم ات به جهنم....کلک خوردی گئورگه نه؟...ترسیدی؟ خب من هم ترسیده ام مگه چیه... ولی حالا با هم ایم در عوض...(ادامه دارد) 

لینک