نکند شما عمه نازدارتان را دوست ندارید؟   
عمه نازدار آمده بود ایستگاه قطار دنبال من. یکباره تمام بچه گی هام جلوی چشم ام آمد. او یک صفحه ی خط خطی کامل پر از دایره و مثلث و ذوزنقه جلوم می گذاشت و می گفت حالا پیدا کن ببین که چند مثلث و چند دایره و چند ذوزنقه و چند مستطیل و مربع این جا پیدا می کنی... او می خواست مرا سرگرم کند با مطالب هوشمند و آموزنده... و من فکر می کردم او چرا نمی میرد که من راحت شوم. بعد می گفت حالا این خط ها را به هم وصل کن که شکل های تازه ای پیدا کنی. بعد می گفت مساحت و وتر و قطر و شعاع همه را حساب کن و بعد عدد پی را که همیشه یادم می رفت، تا یک ساعت به من نمی گفت تا عبرت بگیرم. من دوست داشت ام مرد دراز وحشتناک لاغر اندام که خرها را می کشت و جلوی شیرهای باغ وحش می انداخت یک روز بیاید و با چاقوی خرکُشی اش یا استخوان ران خرهای مرده به او تجاوز کند و بعد جنازه اش را ببرد جلوی شیرها بیندازد. بس که تن پیر و چروک اش را از سایه ی دیوار هم می پوشاند که هیچ مردی او را نبیند.
حالا او آمده بود دنبال من. دل ام می خواست حال اش را بگیرم. اصلن فراموش نکرده بودم که چطور آب پرتقال از دستان اش چکه می کرد و چرک مرده پایین می چکید و بعد می گفت بیا برایت پرتقال پوست کنده ام. همان اول کار هم تا مرا دید که از قطار پیاده شدم گفت برای یک زن جوان خوب نیست که بلوزش آنقدر تنگ باشد که انگار کیسه ی مارگیری تن اش کرده است... کیسه ی مارگیری را از تن ام درآوردم و انداختم ام جلوش ...لخت با سوتین برودری دوزی صورتی ام همان جا وایستادم . می خواستم کیسه ی مارگیری را بکشم روی صورت اش تا مثل اسب عصاری دور خودش بچرخد. با غیظ نگاه اش کردم. تقریبن هم سن و سال پدر من بود. پدر من چندین سال از مرگ اش می گذشت ولی او با وجود آن همه بیماری قلبی و بدتر از همه خُلق کج و تنگ اش همان طور زنده مانده بود. هیچ حرف دیگری به اش نزدم فقط وحشیانه دست اش را کشیدم و بردم ... کشیدم و بردم... یک دست ام به چمدان ام بود و دست دیگرم او را می کشید. عین چوب لباسی ای که یک لباس سیاه و بلند تن اش کرده باشی، یک حجم لق لقوی تو خالی همراه ام می دوید و جیغ می زد. نمی دانم چند شیشکی بستم برای عابرهایی که به ام می خندیدند یا برای ام سوت می زدند تا به یک "بار-رستوران" رسیدم. عمه نازدار را سپردم به جوانکی که می دانستم بی چون و چرا این بازی هیجان انگیز را پایه است و به اش گفتم که سفت نگه اش دارد. بعد پریدم آن طرف کانتر و دهانم را گذاشتم دم شیر"کِگ" ِ آبجو...هی پر کردم هی خالی کردم تو دهن عمه نازدار که جوانک همچنان سفت نگه اش داشته بود...هی پر کردم هی خالی کردم. جوانک هم جلوی دهن عمه نازدار را گرفته بود که مجبور شود قورت اش دهد. پیش خدمت ها و پشت باری ها آن قدر مرعوب انرژی و سرعت من شده بودن که نتوانند عکس العملی غیر از تعجب نشان بدهند. آنقدر آبجو تو حلق عمه نازدار فوت کردم که خسته شدم. بعد سوت زدم که جوانک و چند نفر دیگر کمک کنند که لباس های سیاه اش را از تن اش بکنند. نمی دانم از خشم بود یا حس دیگری که فقط منگ بود و هیچی نمی گفت و نزدیک به غش به نظر می رسید. همان جا داشت تلو تلو می خورد با یک زیرپوش سیاه و پاهای اش که مثل مخلوطی از چوب و چرم ترک خورده ی کهنه از زیرش بیرون زده بود. روی کاغذ صورت حساب چندتا دایره و مثلث کشیدم. گفتم بیا حساب کن این ها را... چند تا دایره می بینی چند ذوزنقه چند مثلث متساوی الساقین؟... نه نه اشتباه می کنی... یک مثلث از برخورد این مربع با این ذوزنقه تشکیل شده که چشم کورت ندیده اش...عمه نازدار تقریبن داشت می افتاد روی زمین... گفتم آهان یک چیزی راستی ...عدد پی... عدد پی چند است... محیط تمام دایره را می خواهم... هرچه فحش بلد بودم به زبان روسی به اش دادم و اگر شاش ام نگرفته بود هنوز برنامه ها داشتم براش. دویدم به طرف دستشویی که دیدم تا خرخره پر گُه است است. تنها کاری که کردم دویدم و لباس های عمه نازدار را برداشتم و بردم انداختم توی توالت. درست جوری که انگار بخواهی توی آب و پودر خیس شان کنی که بعدن بشوری شان. باید می رفتم بیرون که یک دستشویی دیگر پیدا کنم. عمه نازدار با زیرپوش سیاهش توی دست جوانک ها می چرخید. من جوری که کسی نفهمد با چمدان ام آمدم بیرون.

.
.
.
توضیح نویسنده: عمه نازدار عمه ی واقعی من است. او ناراحتی قلبی دارد و هنوز نمرده است. با وجود این که وقتی پرتقال پوست می کنَد آب اش از دست اش می چکد ولی متین و مهربان است و بحثی سر یادگیری هندسه با من نداشته است. او فحش روسی نمی فهمد. به زبان های فارسی و ترکی تکلم می کند. مرد خرکُش واقعی است. او سر کوچکی داشت که روی تن و گردن درازش اصلن دیده نمی شد. او نمی توانست به عمه ی من تجاوز کند. به نظرم جان اش را باید بر سر این کار می گذاشت چون تمام انرژی اش را صرف خرکُشی می کرد.من و کیسه ی مارگیری ام واقعی هستیم. من عدد پی را فراموش نمی کردم. خداوند مرا به خاطر دروغ های ام ببخشد.
لینک