باله ی ریزرقصی های زنی با شکوهِ پلاستیکی   
روی پارچه ی مخملی قرمز یک تابلو هستم. با سوزن ته گرد پیشانی ام را به قرمزی مخمل دوخته اند. می خواسته اند در یک ثانیه پروانه وار خشک ام کنند ولی در آن ثانیه من با هزاران چیز خشک شده ام. زنی هستم که راننده ی تریلی ترانزیت بوده است و شبی در جاده بندان پشت یک تونل در ارمنستان، در قهوه خانه ای بخار گرفته برای اولین بار چشم اش راننده ای لهستانی را می گیرد و همان روز برای اولین بار ماتیکِ جا مانده در دستشویی قهوه خانه را به لب مالیده است تا دل راننده را ببرد؛ راننده ی لهستانی به او لب خند زده است ولی زن وقتی تشخیص می دهد که او دستش را خوانده است برمی گردد به دستشویی و ماتیک اش را پاک می کند و هرگز به راننده گان لهستانی دل نمی بندد. در همان ثانیه که سوزن ته گرد به پیشانی ام خورده زنی هستم که رخت چرک سربازها را می شوید با آرزوی پوشیدن جامه ای با رنگ ساتن ارغوانی- دعوت شده به تماشای باله ای در مسکو- به مشقت های ظریف و مکرر رقاصه گان برای یادآوری لطافت های زندگی- برای چند دقیقه ولی گران قیمت. با سوزن ته گرد پیشانی ام را دوخته اند در همان لحظه که خود را در زبان/ دم(لحظه – نفس) می آزمایم تا ابدیتی آفرینش کنم در لمس دختر نورس همسایه. در لحظه ی سوزنی من کسی هستم که برای هیچ کس و هیچ اتفاقی نام خاصی نمی شناسد ؛ نمی داند این که دل اش می خواهد پیراهن اش را بالا بزند و تن اش را به تن لخت پسر همسایه که توی حیاط خانه آب بازی می کند بچسباند عشق نام دارد و یا این که شب عروسی اش وسوسه می شود لب پسرک عکاس را که با دوربین اش تا جلوی صورت او آمده بود ببوسد، خیانت.

* این تابلو جزء آکسسوار همیشه گی تئاترهای پیرمردی متوهم است که در سالنی متروکه در ارمنستان نمایش نامه های اش را اجرا می کند و جز دیوانه گانی که پشت به صحنه در سطل های زباله جستجو می کنند تماشاچی دیگری ندارد.
لینک