برونته ها در راه پیر   
عشق پسر قصابه- فتح اله- که لقب پدرش "گو کُش (Gow Kosh) "هم به اش به ارث رسیده بود، از سر زن دایی احترام به سادگی بیرون برو نبود. او هر روز نیم کیلو نیم کیلو از قصابی گوشت می خرید به جای آن که دو کیلو گوشت بخرد و در یخدان بگذارد. از همه بدتر هم این بود که ازش نپرسیده خودش را لو می داد که" گوشت تازه تازه اش خوب است". او به کمک خانم ماه دوبرونته ، مادر ناتنی شوهرش، احتیاج داشت. هر چه نبود با هم در یک خانه بودند. حالا دیگر مسئله ی زن دایی احترام غیب کردن ماهو نامزد قبلی دایی بزرگه نبود. او دیگر یک گرگ ناخن کشیده ی پرورشی بود، بی خاصیت مثل قزل آلاهای آکواریومی . حتا حاضر بود تمام فوت و فن جادوگری اش را برای کمک به خانم ماه به کار بگیرد به شرطی که خانم ماه به اش کمک می کرد که او به فتح اله گو کُش دستی برساند. روزی وقتی زن دایی احترام مجله زن روز را ورق می زد به خانم ماه گفت: این جا نوشته است " انسان آن کس را که بیشتر دوست می دارد بیشتر آزار می دهد" و بعد از خانم ماه پرسید که نظرش چیست. خانم ماه همان طور که داشت گوشت توی جوقن یا همان هاون سنگی می کوبید گفت : "به نظر من اشتباه است. من اگر کسی را دوست داشته باشم برای اش آبگوشت درست می کنم." زن دایی احترام که توی دل اش می دانست که خانم ماه آبگوشت را ترجیح می دهد که آب دعاهای اش را راحت تر به خورد آدم بدهد، اصلن به روی خودش نیاورد و گفت: "بس که آبگوشت های شما ماه است خانم ماه..." و خانم ماه نگاهی به اش کرد که معنی اش چیزی توی مایه های خر خودتی بود. خانم ماه طی یک چرخش ناگهانی جوقن و موقن را ول کرد و گفت: "احترام... خیلی خوب می دانم که این روزنومه مجله ها را برای چه می خوانی... کی دیگر از داستان تو و فتح اله گو کُش نمی داند...از کی تا حالا آب زیپو های من ماه شده اند... گیر کارِت چی هست؟" زن دایی احترام گفت "هیچی خانم ماه... گیر کارم به دست هیچ کس باز نمی شود الا "پیر". "پیر" امام زاده ای بود که زن ها شیربرنج نذرش می کردند و کارها را درست می کرد. از شهر، دور بود و باید شب آنجا اتراق می کردی و تا صبح شیربرنج می پختی . زن ها دور هم جمع می شدند از همه جا و همه هم از دم شیربرنج می پختند. مردها را هم راه نمی دادند. تنها مرد جمع پیرمرد ریقوی متولی امام زاده بود. خانم ماه تعجب کرده بود زن دایی احترام که قدرت هیچ کس را به اندازه خودش و مهره و دعاهای پیرمرد جهود دم آستانه قبول نداشت، چه طور دست به دامان پیر شده است؛ پرسید:" نذر؟ آش شیر؟ از این کارها نمی کردی؟..." زن دایی احترام یک آن فکر کرد که به قول مجله ها "یک بار برای همیشه" حرف اش را رک و راست بزند... صورت اش گُر گرفت.... یاد مثل های همیشه گی عشق و رسوایی افتاد که توی ترانه ها این همه می گفتند... رسوایی عشق را به جان بخر....سگان را نان بده همسایه رشوه.... خدا کاری بکن مه در نیایه... قدرت عشق که توی کتاب ها خوانده بود.... یاد آن روز که فتح اله توی قصابی اش داشت زیر لب زمزمه می کرد تو که با ما سر یاری نداری چرا هر نیمه شو آیی به خوابم... زن دایی احترام پیش خودش فکر کرده بود سر یاری دارم... سر یاری دارم... دیگه تا سر یاری نداشته باشم الکی به خوابت نمی آم و دست خالی برگردم... فتح اله به من فرصت بده که یاری ام را به ات ثابت کنم...که یک آن خودش را دید که دارد به خانم ماه می گوید: می خواهم با فتح اله وعده بگذارم... همان جا ... پای "پیر"....

· دنباله دارد...
لینک