گل و قلب و شکلات!!   
اتفاقا من يه جوری عشقمو براش تعریف کردم که هيشکی نمی کنه. بيخود از دستم ناراحت شد و رفت. اگه خوب بهشون فکر می کرد اصلا چيز بدی نگفتم بهش. چرا مردم دوست دارن حرفای کليشه شده بشنون؟ اونا حس های واقعی من بودن. بهش گفتم تو مثل توالت های بين راه می مونی . کثيفی ولی تنها راه نجاتی! بهش گفتم می دونی تو مثل يک عمل دفع راحت می مونی بدون زور زدن ، که سر و تهش دو دقيقه هم طول نميکشه وبعدش هم دنيا بهشت ميشه. بهش گفتم می دونی چيه من مثل بچه ای می موندم که به يه تولد دعوت می شه و اونجا می بينه که هيچکدوم از دوستای خودش نيستن بعد توی اون نا اميدی به يه همکلاسی مسخره و يا يه دوست نيم بند دست هشتمش دل خوش می کنه و وقتی که مهمونی تموم ميشه ، عقش ميگيره که ديگه تف هم تو روی اون آدم مسخره بندازه. بهش گفتم اون همکلاسی نيم بند تو هستی. ولی خب توی اون جهنم بهترين راه وقت گذرونی بودی. اينا رو خيلی مهربون وقتی که آروم روبروی هم قهوه می خورديم بهش گفتم. اگه خوب بشون فکر میکرد همشون از جنس آسايش بودن ، فقط یه کم نا خوش بو!....نبايد ميرفت. من بابت تمام اون همراهيها ازش تشکر کردم. همه اش واقعی بود. چون اون علاقه اصلا با کلماتی مثل گل و قلب و شکلات جفت و جور نميشد. همه اش همينها بودن.

( از کتاب گل و قلب و شکلات نوشته کروغ فشاورز - برگردان فروغ کشاورز)
لینک