من اگر در جنگل های افریقایی گم شوم کنفوسیوس وار ...   

اول که نشستم نفهمیدم راننده ی تاکسی سرش تمام مدت به سمت من یا شیشه ی پنجره است یعنی به هرحال ؛ نیم رخ رانندگی می کند. سعی کردم چیزی بگویم که نگاه اش به روبرو بیفتد. گفتم عجب غباری تو هواست. سرش را برنگرداند گفت بله تو هواست. ترسیده بودم گفتم هوا قرمز نیست؟ گفت قرمز نیست. بیشتر که دقت کردم دیدم مردمک های چشم اش هم تکان نمی خورد؛ یک جور عروسکی یا شیشه ای. گفتم رتیل!....یک رتیل دو کیلویی الان دارد از جلوی ماشین تان رد می شود. سرش را برنگرداند. به من یا پنجره ی پشت سر من نگاهش ثابت مانده بود. ترسیده و درمانده شده بودم. همان طور کج کجکی ولی دقیق داشت رانندگی می کرد. فکر کردم تا آن موقع شانس آورده بودم که اتفاقی نیفتاده بود. گردن اش را چرخاندم . سفت بود. تمام زورم را زدم. یک آن فقط توانستم گردن اش را صاف کنم تا به روبرو نگاه کند. ما همان موقع تصادف کردیم و حالا مرده ایم.

* داستان می توانست از کودکی های راننده شروع شود که در جنگل های افریقا گم شده بودند  و کودک فکر می کرد حیوان های وحشی تنها از روبرو می آیند و به همین علت سرش را کجکی نگاه داشته تا الان.

* داستان می توانست از مسافر شروع شود که فکر می کرده فقط کسی که به روبرو نگاه می کند راه را درست می رود.

* ولی داستان از همین جا شروع و به همان جا ختم شد تا چشم رمان نویس های روده دراز (که دوتا کلمه حرف را مثل یک کادوی دوزاری توی صدمن پوشال رنگی تقدیم می کنند ) در آد.

* کور شود نویسنده اگر خواسته باشد کنفوسیوس وار پیغام پسغامی داده باشد.  

لینک