شاه محمد خان...چه از کدام قبیله لای وجدان ات مانده بود جا؟   

آخرین قسمت شرط بندی خوردن روزنامه بود. تیتر و عکس رییس جمهور و دستور غذای رژیمی همه بدمزه بدمزه خورده شد. از همه خوشمزه تر سینه های مانکنی از مجله ووگ بود که اتفاقی میهمان آن روز روزنامه بود. شاه محمدخان تا سه روز در آپارتمان اش خاک اره استفراغ می کرد ولی خوشحال بود که غیرت اش را نفروخته بود و مسابقه را برده بود. او اهل بلوچستان پاکستان و از طایفه ی معتبر و پولداری بود که بچه های شان را برای تحصیل به امریکا و اروپا می فرستادند. از یک جایی به بعد به خانواده اش گفته بود که پول نفرستند چون امورات اش با شرط بندی های عجیب و غریب می گذشت؛ اما نمی دانست که چرا این دفعه آن همه استفراغ کرده بود.

شب که خوابید تمام دلایل مو به مو جلوی چشم اش آمدند. چرا این دفعه حال اش بد شده بود. او یک نسخه از روزنامه ای که جویده بود از دفتر روزنامه هدیه گرفته بود تا توی فایل کاری اش بگذارد. چراغ را روشن کرد و با عجله ورق زد. چیزی به جا مانده از میراث اجدادی اش؛ از جادو و ارواح رذل و وجدان خفته و خدا و قسمت یقه اش را گرفته بود و برای استفراغ اش به دنبال چیزی فراتر از مواد بازیافتی و سرب ماشین چاپ ؛ یک دلیل ماورایی می گشت.

او از گزارش روزنامه در مورد کشتار قبیله توتسی چیزی سر درنیاورد ولی فکر کرد که حق دانستن را از یک نفر شاید یک افریقایی بدبخت گرفته بود. او با خوردن روزنامه حق آگاهی در مورد مالیات دهنده گان بیچاره ی امریکایی....بی چاره؟ امریکایی؟....عراقی لاغر  و گرسنه ی آفتاب سوخته؟... حق با کدام بوده؟ به تر که خورده بود همه را؟ حالا آن تو...توی معده اش بچه های گرسنه از سینه های مانکن ووگ شیر می خورند. نیروهای ناتو خیر و صلاح آدم ها را می خواستند؟ شاید اگر روزنامه را نخورده بود یک نفر از لابلای مرکب ها می فهمید که نیروهای ناتو برحق بودند یا نه... یک نفر که از او کم خنگ تر بود.

او با عجله روزنامه را برداشت تا به کتابخانه اهدا کند تا کسی آن را بخواند و  وجدان اش آسوده شود. نصف شب بود. تا کتابخانه محل شان دوید. در زد. کسی نبود. تا صبح پشت در کتابخانه نشسته خوابید. مطمئن باشید که روزنامه را به کتابخانه اهدا می کند که هیچ چند کپی می گیرد و در کتابخانه ها متروها و کافه ها می گذارد.

.

.

.نتیجه اخلاقی: بعضی وقت ها آدم هایی که به آن ها حساس و مهربان و دل سوز می گوییم دیوانه گان مضطربی هستند که برای رهایی از  شر خودشان کارهایی می کنند که نتایج اش را ما دوست داریم. پس اگر خواستند سرتان منت هم بگذارند بکوبید توی دهان شان.

 

لینک