خواجه در بندٍ نقش   

خواجه به ایوان درآمد. عامه ی جمع نیک می دانستند پسرکِ بیخ دیوار دل از خواجه برده بود. (پسرو) سر از شرم پایین آویخته؛ بلوند و مزه دار ؛ خواجه را دل دل به هم می کوبید. مجالی قلیل یافت خواجه. جایی که آخرین طبق کشان و خوراک چشان ( تِستران)  و جا کشان گذار کردند و گور گم کردند ؛ پسر را گریبان بگرفت ( حال به توی گریبان نظر اوفتانده و تنه ی سیمگون را به چشمی بنوشیده؛ کسی کتابت نکرده) و وی را لرزان و پانیک( فشار بالایی اش 7 ؛ پایینی اش 5) بگفت : مربای شقاقل ام.... آیاآن چنان که من از برای تو پرپرم... بی سامان و سرم.... آستان ساب ام.... مغلطه ام.... مزبله ام.... خوارم.... زارم...خارخارم (dotted) تو ما را به کُرک و پشم خویش بگرفته ای تا حال... یا هستم اصولن؟

پسرک شره ی موی بلوند (که سر به اش چسبیده بود) بالا آورد و چشم زیتون پوش در چشم خواجه انداخت و با غمزه گفت: به پشم ام هستی خواجه... هستی.... همیشه بوده ای...

خواجه این سخن بشنید. دست بر آستان (هو) برداشت و اشک در چشمان اش- پرویز پرستویی وار – لرزید و گفت به خدا قسم که راست شدم.

 

لینک