و خداوند همه ی ما را... چه بریگیت چه...   

ملکه بریگیت خواب دید جزء عمله هایی که برای ساخت بابِل به اسارت گرفته بودند، زنجیر به پا ؛ بیابان فرسایی می کند. بین راه به فرمان خداوند گرد و خاک به پا شد و ناگهان دید که زبان هم قطارهای اش را نمی فهمد چرا که خداوند فرموده بود برج می سازید؟ کاری می کنم که زبان همدیگر را نفهمید.... و بعد هر کدام را به گوشه ای از زمین پرتاب کرده بود؛ چون دل خداوند از ناهم زبانی ِ خشک و خالی خنک نشده بود باید پخش و پلا هم می کردشان. صبح اش به گرترود زنگ زد و گفت: گرترود...خدا دارد گر و گر به من هشدار می دهد... بدبخت هر چه قدر هم که برادرشوهر آدم خوش تیپ تر باشد ارزش ندارد... از خشم هملت بترس...
ملکه بریگیت بعد از آن که گوشی را قطع کرد سعی کرد ارتباطی بین نگاه گرم و نافذ وزیرعمران جدید کشورش و خواب های اخیر او درباره ی خرابی برج بابل روی سرش، هم چاهی با یوسف، جا ماندن از کشتی، هم سفری با جانوران ؛ پیدا کند.

لینک