شکایت شبهه ناک شبی که...   

-آقای قاضی... کتابخانه سطح اتکای کمی با زمین داشت... و لب ریز از کتاب بود...
-خب...
-و من در زاویه ی خطرناکی با آن ایستاده بودم...
-خب...
-و این آقا از من خواست که کتابخانه را جا به جا کنیم در صورتی که تقریبن مطمئن بود با کوچکترین حرکتی همه ی آن خروارها کتاب روی من می افتد... با همان پیرهنی که لکه ی شامپاین هم روی آستین اش بود همان جا وایستاده بود و اُرد می داد...
-خب...
-و بدتر از همه می دانید که چوب راش که می شکند تا کجای آدم را ممکن است پاره کند...
-خب...
-من هم استثنائا برای اولین دفعه زرنگ بازی در آوردم و قبول نکردم... تازه می گفت جایی نبوده که شامپاین خورده باشد.... گفت که فقط یکی دو تا شات ویسکی با صاحب جدید رستوران ایتالیاییه زده....
-خب...
-همه چیز واضح است آقا....اگر من گذاشته بودم کتابخانه را جابه جا کند... که من الان این جا نبودم که شما هی کواک کواک کنید.....من از این آقا دیگر حداقل به جرم قتل شبهِ شبه ِ عمد شکایت دارم.

لینک