غنچه دوسی حلالِ زندگی   

به بستان شدیم صاحب سلطان؛ که زنگار بی مهری های ات را از دل نازک مان بشوییم. مرا یاد می آید روزی که همراه گل جبین و شاه تره و دایی زاده ها و عروس بنفشه خاتون- نازک بدن- به باغ بُدره رفته بودیم. همان جا غیب ات زده بود و پسر شیرین عقل دایی سالار گفته بود که رفته ای کبوترهای چاهی آب انبار قدیم را نشان عروس بنفشه خاتون- نازک بدن- بدهی. جا به جا منت پرودرگار به جا آوردم که پسر دایی سالار شیرین عقل است و گاس گزافه می بافد. بار دیگرخاطرم می آید بیخ باغچه کربلایی دیوان که دست ام طولا شده بود تا تتمه توت درخت را بتکان ام؛ آمدی در گوش ام نجوا کردی که رایحه ی نو ات از عطر گلاب  و  عطر یاس بهتر بر تن ات می نشیند و به خطا رفته بودی چون پیش ترَش من نه گلاب  و نه یاس به تن زده بودم.

به بستان شدیم صاحب سلطان؛ که زنگار بی مهری های ات را از دل نازک مان بشوییم. هر چه از زنگار و بی مهری بود پشت در باغ جا ماند. با گلپر خانوم و شاه تره و نازک بدن نوشیدیم و نوشیدیم و  به آب زدیم. وه عجب می رقصد گلپر خانوم! نازک بدن هرچه ناز کند اندک است. شاه تره آواز می خواند. آواز قمر پیش اش صوت کلاغ است. به راستی کلمه که در دهلیز حنجره اش می لرزد تا بیرون بیاید خود عشق می شود که هیچ مرد از تلفظ اش این گونه بر نمی آید. چه مایه اسباب خنده شد ؛ از دهان نازک بدن؛ وصف پیه شکم و پاهای چلوس وار ت که نسبت نی و همبان ساخته بود و مضحکه وار صورت ات که به ریا نشان داده مهر کبوتربچه ی چاهی به دل داری تا با نازک بدن هم زبانی کرده باشی.

صاحب سلطان ! حلال ات می کنم ؛ خوش بچَرد تو و هر دو/چندپا ی دیگر  اگر که ذائقه اش ریاحین از علف تمیز می دارد .

 

الیوم هشتم سنبله یکهزار و دوصد و هشتاد و هفت ارقام یافت.

لینک