تمام آنچه چاه بهار را به من مشغول کرده است( اپیزودیک های چاه بهاری من)   

شنبه 27 جوزا
بعد از مدت ها حس کردم می تونم برم جاهای دور دور دست نیافتنی.... تو طالع خودم نخل و چاه بهار دیدم حتا....کارهای جرات نکردنی دیدم حتا....نمی دونم با چی این جوری شده بودم امروز صبح....کراکر شور؟ پتی بور؟ یا ترکیب اش با هم؟


یکشنبه 28 جوزا
بعد عمری همین امروز متوجه شدم که دیگه نمی تونم طراح کراوات باشم؛ بس که هر طرحی رو که فکر می کردم قبلن اجرا شده... مثل همین طرح مبهم کون های قل^م^به که رو کراوات این آقاهه هس...مث طرح یه شهر چاه بهاری( مث کاپشن احمدی نژادی) که آخرین تیر ترکش ام بود....آی زندگی بیزارم ازت

دوشنبه 29 جوزا
کف زدن تو عروسی و مهمونی خصوصا اگه موسیقی اش محلی باشه شغل تمام وقت خودمه... عین بچه هایی که تازه دس دسی یاد گرفته باشن...دس دسی می کنم تا جونم دراد...حتا اگه جلسه ی کانفرم شدن یه اجلاس در چاه بهار باشه...

سه شنبه 30 جوزا
من کاری به چاه بهار ندارم...خودش ول نمی کنه....

چارشنبه 31 جوزا ( چقد چاه بهار ردگم کنی شر و ور بنویسم بذا بگم دیگه)
آقا ممکنه من به شما تجاوز کنم؟...یه روز بهاری تو چاه؟

پنج شنبه 32 جوزا
چقد درخت کشیدم تو نقاشی های بچه گی ها... ازاین بی برگا که یه شاخه اش اون یکی رو قطع می کنه... تو مایه های این که حالا که لخت و پتی و ویلونیم بیا همدیگر م شل و پل کنیم... نمی دونم ازونا تو چاه باهار پیدا می شه یا همه اش انجیر معابدن؟

جمعه 33 جوزا
فال گرفتم گفت تا بخواد ماچ ات کنه دندوناش به دندونات می خوره چندش ات می شه...کاش کنسل شه چاه بهار...

شنبه 34 جوزا
این وصیت من به شماست محض رضای خدا یه بار به اینایی که می گن  it depends   نَگین   ? on what ...که از خیط شده گی بمیرن....

لینک