من!   
يادداشت قبلی که فقط عنوانش مونده رو سه بار نوشتم ولی به آب گوزيد اصلا نمی دونم چی شد که فقط اسمش موند....... منم از لجم همينجوری گذاشتمش تا يه روز دوباره بنويسمش. اين يکی ازداستانهای مينی ماليستی منه که دو سه سال پيش تو مجله کارنامه چاپ شد.

من!

زن از پنجره اتاق به پادگان پايين نگاه ميكرد. سرباز كه سر صف صبح آهسته گفته بود من, هنوز رو به پنجره فرمانده داد ميزد: من! به عضلات صورتش فشار مي آورد. دهنش را باز باز ميكرد. فرمانده مثل رهبر اركستر دستش را بالا ميبرد, صداي سرباز بالاتر نميرفت. توي اتاق پشت سر زن مرد فرياد ميزد. زن رفت بالا روي سكوي پنجره ايستاد, دو دستش را به قاب پنجره گرفت. مرد يك قدم جلو آمد و فرياد زد: كي با يك ديوانه زندگي ميكند؟ نگاه زن به سرباز بود كه مي گفت: من! مرد داد زد: كي مثل من احمق است؟ صداي سرباز آمد كه خفه گفت : من! زن دندانهايش را به هم فشار داد. مرد فرياد ميزد و صداي سرباز هردفعه آهسته تر ميشد. فرمانده دستش را بالاي بالا برد. صداي سرباز ديگر در نيامد. سرش به طرفي چرخيد كه صداي فرياد زن نزديك و نزديك تر ميشد. توي اتاق مرد يك قدم جلوتر آمد. هنوز فرياد ميزد.
لینک