مه شکن ها را راه ندهید به اتاق 217   

مرد خدا آنجا بود. توی همان هتلی که بهترین جای شهر بود و اطراف اش هم پر بود از هتل های دیگر ولی هیچ وقت هیچکس برای اقامت انتخاب اش نمی کرد. به همین دلیل مرد خدا آنجا بود. او دوست داشت دور و برش خلوت باشد تا با خیال راحت در کتاب عهد عتیق اش جستجو کند . مردخدا بلد بود قبلن دلیل هرکاری را که دوست دارد انجام دهد بداند. یک مسافر دیگر هم در هتل اقامت داشت. اسم او کلنل بود. هیچ کس نمی داند که او واقعن کلنل بوده یا نه و این لقب از کجا آمده است. گردن کلنل تشکیل شده بود از یک لوله ی بافتنی دراز ... او می گفت که گردن اش را در جنگ از دست داده است و دکترها به او یک کاموا داده اند از  نوعی پروتئین شبیه بافت گردن . او کاموا را به زن اش داده تا این گردن را برای او ببافد و بابت همین زن اش علاوه بر احساس دینی که معمولن همه ی زن ها بر گردن مردها می کنند یک دین اضافی بر گردن مرد داشت و با غرور طاووس واری در کنار او راه می رفت. ما زن کلنل را ندیدیم ولی این چیزی بود که کلنل تعریف می کرد. کلنل بیش از اندازه مراقب گردن اش بود مثلن اگر در خواب غلت اضافی می زد  گردن به دور خودش پیچ می خورد و می توانست خفه اش کند. یا وقتی به حمام می رفت به محض داغ شدن آب؛  گردن کش می آمد و سرش مدام به عقب یا جلو پرت می شد. مرد خدا  و کلنل هر دو درگیر شایعاتی بودند که دور و برشان چرخ چرخ می خورد و به نظر می آمد تا هتل را ترک نمی کردند از دست نگاه های ساکنین و کاسبان همسایه در امان نبودند.


" کلنل بدرود....بدرود کلنل....مرد خدا از خدا نجات بخواه... کلنل کاش توی راه راه های شلوارت نوار فسفری نبود.... کاش نوری از نوار شب نما منعکس نمی شد و وقتی هتل تاریک تاریک بود همه رد شلواری را نمی گرفتند که شبانه از اتاق 210 به اتاق 217 می رود...  مرد خدا! کاش  از  عهد عتیق مجوزی برای به دندان گرفتند نخی از کاموای گردن کلنل پیدا می کردی...لب تو.... گردن کلنل.... دندان تو.... گردن کلنل....  کاش نخ کاموای گردن کلنل به دندان ات گیر نمی کرد و تا ته نمی شکافت و سر کلنل روی دست ات نمی ماند. ..کاش زن کلنل هنوز می توانست طاووس وار به شوهرش افتخار کند." 


* کاش من کون گشادی نکرده بودم و تا ته داستان را یک نفس نوشته بودم که سرنوشت ایتالیک توی گیومه را پیدا نکند این جوری....

لینک