تا بلی گفتم بلا گشتی...تا بلی گفتم بلا گشتی....تا بلی گفتم بلا گشتی...   

این اسم اش چیست.... که تو آمده ای داردار کوب کوب می کنی روی تنه ی درخت من ...تا اینجاش می دانم... ولی دهان ام به هیچ جزمیت باز نمی شود....بار قطعیت را کشیده نمی تواند.... تردید حق آدم هاست...آدمی را به تردیدهاش هیچ محاکمه کرده نمی توان...این ظرف نازک آزمایشگاهی که من ( بِشِر می گفتند؟) قطره قطره آلوده ی سالیان است... فاصله؟...تردید....دست ام تا کنار دست تو می آید...نمی گیردت... این من که ظرف؛ فقط می داند که هولاٌ عظیما...از حرف پر است... این سیرک برای تو نمایشهای اش را نشان داده می خواهد....می خواهد تو فرو بنشانی اش؟...تو نشان اش بدهی؟...تو نشانی ای؟...آشنایی؟... تردید... من تورا می خواهم یعنی کسی/کسانی را نمی خواهم...؟...آدم ها را با تردیدهای شان بپذیرید... اگر پیغمبر بودم همین را رسولی می کردم.... آدم ها را به تردیدهای شان ببخشید... این لحظه اسم اش چه بود؟

لینک