يه استفراغ خوب!   

 

سلام دخترم... خیلی خوشحالم که بالاخره دست از حساب و کتا ب برداشتم و به آرزوهایی که یه عمری تو کله ام وول میخورد عمل کردم....... خیلی زود ۳۰۰ دلاری رو که داشتم تموم شد. بعدش دکون به دکون در زدم و پرسیدم که برای من کاری هست یا نه........من الان توی یک شیرینی فروشی در مرکز پاریس کار گرفتم....... صندوقدار هستم و اونقدری پول می گیرم که اموراتم بچرخه .......... خیلی خوشحالم و می دونم تو هم جات امنه....... هر چی باشه تو تمی تونستی برنامه ها و درس و مدرسه و کلاسای جور واجورتو ول کنی و با من دیوونه راه بیفتی....... من به طرز عجیب و غریبی دارم با زندگی حال می کنم و هنوز دلم برات تنگ نشده......... به بابات بگو هنوز هم پشیمون نشدم و کماکان بدم میاد ازش...........سرم که به سنگ نخورده هیچی حس می کنم یه کوه سنگ از رو کله ام برداشته شده و چقدر از خودم بدم می آید وقتی که می بینم چندین سال نشسته بودم اون ور دنیا و می گفتم نمیشه! ........... حالا شده خوبش هم شده......... خدا رو چه دیدی شاید عاشق هم بشم....... نه حالا صاحب شیرینی فروشی......... اون یه کم چاقه و به من نمیاد........ از همین مشتری های اینجا....... بد هم نیستن........میدونی حمال های اینجا از تحصیلکرده های سوپر لوکس اونجا بیشتر می فهمن!.......... به هیچ کس سلام نمی رسونم.........از جیلیز و ویلیزهای احتمالی بابات_ قند تو دلم آب میشه.............. مواظب خودت باش.

فصل استفراغ از کتاب آيين همسرداری- نوشته الفاروق الکشافرز

لینک