ليزا دوستت داريم!   

کاش می شد يه روز من هم مثل اين خانم همکارم اينقدر با جربزه و حاضرجواب و باحال می شدم. می دونين کارش چيه ؟ اون هر روز بايد سينی های شيرينی رو از فر دربياره و بعد توی ويترين بچيندشون....... می دونين چرا می گم کاش جای اون بودم؟ امروز رييس چاقم به جای اين که به خودش زحمت بده و  صداش بزنه : ليزا بيا اينجا!.... فقط انگشت اشاره شو براش تکون تکون داد که يعنی بيا اينجا..... ليزا هم نه گذاشت و نه ورداشت با همون خونسردی هميشگيش روشو از آقا بر گردوند و در حاليکه سينی خالی رو هل ميداد سر جاش گفت:

YOU KNOW MR. MARTIN...........U BETTER KNOW THAT .....FOR ME IT TAKES  MORE THAN A FINGER TO COME  

فصل حال هر مردی رو بگيری هيچ فرقی نمی کنه فقط بايد پاستوريزه باشه از کتاب آيين همسر داری 

 

* بعد از تحرير: خدمت دوستان گلم بگم که کامنتاتون رو همینجا بذارين .... شفاها و توی مسنجر و توی تلفن و تخمه نمی خورم و اينا نگين چون من شديدا  افت محبت پيدا کردم.... انگار تريلی با بار غير مجاز با ذوقم تصادف کرده و بدجوری توی معدلم تاثير ميذاره .... می ترسم پرونده مو بذارن زير بغلم!

لینک