مرثیه ای بر خودکُشون از دست عباسماهی   

" عشق بی نقصی بود . جانکاه ولی بی کم و کاست ( تابلو بود که اینو از کجا آورده) ... تو بهت آور بودی عباس، اما آن حجم عظیم عشق مخلوط می شد با مقایسه ؛ نفرت ؛ ناچاری و وظیفه.... و علاج من انکار بود. من نمی خواستم ولی از هر راهی که می رفتم تو اثبات می شدی. تو نباید اثبات می شدی و قرار من این نبود. من در مقایسه با خودم دوم و گاهی سوم می شدم. به هرچیز که نمی خواستم برسم تو مرا کش می آوردی و می رساندی."
این ها آخرین جملات زن دایی احترام  بود. چند دقیقه بعد مرد. کسی شیون نکرد. خانم ماه گفت النگوها حیف است اگر حواس تان نباشد مرده شور می بردشان. چند  همسفر قدیمی از سفر شیربرنج پزان پقی زدند زیر گریه. ماهو یک جوری نگاه شان کرد که یعنی " وا؟" ، دبه ی ظرف سم مگس تسه تسه که برادر زن دایی احترام اشتباهی از کشتی که از خارک به افریقا می رفت به هوای چیز با ارزشی کش رفته بود ؛ آنجا افتاده بود. خیلی دل ام می خواست با تمام تمرکز همدلی کنم ولی حواس ام پرت شد به  صدای رودخانه ؛ زردی شاش پسر آخری زن دایی احترام روی مجله زن روز؛ بهت باز دهن ماهی کنار حوض که چاقو توی شکاف گردن اش فرو رفته بود ولی قال قضیه را نکنده بود ....و فکر کردم می شود از دست پاک کردن ماهی آن قدر کلافه شد که بخواهی خودت را خلاص کنی.... یعنی اگر بخواهی خودت را خلاص کنی چه بهتر که قبل از پاک کردن یک ماهی سرتق باشد که سر و ته اش را بخراشی و بخراشی و بخراشی 4 مثقال گوشت هم در نیاید.


• اگر آلمادوار بود روی پرده ی پایانی مرگ زن دایی احترام می نوشت " خاتون و عباس" و داستان من و عباس را ادامه می داد. ولی من آلمادوار نیستم چون عباس اش همچین عباسی نیست.

لینک