در ماز مانده   

-خواستم بگویم با پتو میانه ای ندارم نمی دانم چه شد که گفتم میانه ای ندارم.
من هنوز سه چار دسته سبزه بو نکرده رسیده بودم دم دماغ تو. هُرم نفس هات می مانست به دریچه های مشبک تصفیه خانه. روی سنگ چین کنار رودخانه، آزاده  قدمک قدمک طرف ما می آمد. آزاده ؛ بیچاره ی تو بود و من می دانستم. حواس اش را پرت کتاب کرده بود مثلا. "نقد دوبلینی ها" شاید. چشم ام را دورتر انداختم. این پیک نیک خانواده گی با دایی صفر و ممدآقا و زلاله خانوم....( دوست طلاق گرفته ی مامان که با جیم آقا- توریست استرالیایی که دوست خاندان شده بود- رقص از مد افتاده ی دوران جوانی اش را سرگرفته بود) .... دورترش دخترها ؛ خواهرهام مستانه و شراره ؛ دوست شان ایران و پسرها مسعود و مهران و ایرج.... من اما بازی را همیشه زود شروع می کردم و تا آنها آبی به هم بپاشند و کر و کر کنند و در خیالات شان به فردا و پس فردا برسند من کسل شده بودم و خوابیده بودم.
-خواستم بگویم وقتی پنجره را باز می کنی سردم می شود؛ نمی دانم چه شد که گفتم سردم می شود.
آزاده قدم قدم ، چشم ها به تو مانده؛ بی خنده؛  کتاب بسته؛ آمد. بالای سر ما بود که  بی هوا بوسیدم ات. طعم لخم گوشت لب؛ خودم بودی گرم مثل برادرم ( وقت شنای ممنوعه ی ظهرهای خواب مادر)؛ مثل پیوند خونی؛ مثل پیوند مغز استخوان؛ زُهم مثل طباخی؛ مثل ته؛ مثل مرگ و مثل صدای کفگیر درمانده درخراش دیگ که  لرز به اعصاب می اندازد . همان مزه صدا بوها که نمی دانی خوب هستند یا بد؛ فرق دارند و نمی دانی فرق داشتن خوب است یا بد. آزاده ما را دید. دل اش شکست. دل که می شکند یک خوبی دارد. طلبکار می شوی. طلب، عاشق ترت می کند. من به دیدن، مهمان اش کرده بودم. من به ممنوع مهمان اش کرده بودم و او در زهمی بوی مزه ی گوشت و خون؛ شریک من شد. من خودم را به او بازانده بودم دستی دستی. دوست اش داشتم. خشم اش شهوت ام را بیشتر می کرد. همان خشم  راهی تَرش می کرد. من به او لطف کردم. بی تعارف.
-خواستم بگویم بفرما این من ؛ هرچه از من به درد می خورد بردارید ببرید که گفتم بردارید ببرید.
آزاده خانوم سنگ چین به سنگ چین از دایی صفر این ها گذشت و به دخترپسرها رسید. می دانستم می رفتی دنبال اش؛ از دست دست کردن ِ بی قرارت فهمیدم. خوش حال شدم. بی تعارف.
-تا این جا بشمارید و جمع بزنید من گفته بودم میانه ای ندارم. سردم می شود. بردارید ببرید. نخواستم برگردم و توضیح بدهم . من هیچ وقت برنمی گردم توضیح بدهم. در کسالت ؛لذتی شادمانه می برم که آدمهای بیرون ِ ماز به حال ام غبطه می خورند.
  

لینک