رد شو بذار باد بياد!   

پيش دستی های جمع شده ، پسر بچه همسايه که قاشق چنگالهای دسته شده شده را پس می بره، سفره های۱۲ متری و رديف لباس سيا ه های شسته شده، باد پاييزی که می ياد و بوی آرد سرخ شده را با خودش می بره........ همه شون بهت ياد آوری می کنن که بگرد لابلای اين همه مرگ و نيستی يه جوونه زندگی پيدا کن و خودتو بهش ببند تا بکشوندت .......... اگرهم نصفه راه ولت کرد يااگر ريسمون نازکش پاره شد دوباره نگاه کن ميون اون همه ياءس و نيستی و آهن پاره يه دلخوشی کوچيک ديگه...... به کوچيکی يه بستنی مگنوم.......که اگه زود نخوريش آب می شه.......... اين زندگی خوبيش اينه که نه ياءسش موندگاره نه اميدش..........( و خداييش که اين حرفها چه به من نمی ياد........ از سفر پاريس يه خاطره ديگه مونده که دفه ديگه می نويسمش!)  

لینک