لولا، لولای من   

هفته ی اول سفرشان بود. دوست پسر لولا برای کاری بیرون رفته بود. لولا از خواب بیدار شد و به آشپزخانه رفت. برای خودش چای ریخت و به مه صبحگاهی و جنگل های گل کلمی که از پنجره ی ویلا پیدا بود نگاه کرد. حس کرد از پس این منظره که همه ی دنیا آن را مایه ی آرامش می دانند؛ نیرویی موذی نشسته که  دست اش را روی سرت نگه داشته محکم و تو را بی اختیار پیچ می کند به جایی که ایستاده ای و می گوید ببین من می توانم ذهن تو را تعطیل کنم؛ دستم را روی سرت نگه دارم تا سردرد همیشه گی ات خوب شود. لولا در برابر چیزهای غیرقابل مقاومت ِ از این دست؛ قطعا مقاومت می کرد. از جای اش بلند شد پنجره را به روی مه و جنگل کلم های بروکلی و آرامش عوامانه شان بست و فکر کرد با ذهن و ابزار خودش کاری کند که بابت آن آرام و شاد شود.قلم های نقاشی اش را آورد. بوم نیاورده بود. یک قابلمه برداشت و مشغول شد. از این قابلمه های که ورودی شان تنگ تر از ته شان است و تو را به نوستالژیای مادربزرگ ات می برد. قصد خاصی نداشت ولی ناخوداگاه شروع کرد به کشیدن دو تا چشم و از پی آن بقیه ی اجزای صورت. موها را از فرق باز کرد و جوری که انگار باد برده باشدشان ؛ ممتد و مدور؛ به دور قابلمه امتدادشان داد. لولا فکری به سرش زد. دوید از توی چمدان لباس تازه اش را که برای سورپریز شبانه ی دوست پسرش با خودش آورده بود- همان هایی که همه ی زن ها در سفرهای دونفره شان با خود می برند- به تن کرد. برگشت به آشپزخانه و قابلمه را روی سرش گذاشت. از سر و گوش اش به سختی عبور کرد و روی گردن قرار گرفت. هوا به اندازه ی کافی جریان داشت و نگران نبود.  با لباس تازه و کله ی جدیدش روی مبل ؛ پشت به در ورودی نشست و منتظر دوست پسرش شد.پسر از در وارد شد و به شیوه ی کلاسیک تمام آنهایی که به خانه دیر می آیند و احساس خطا می کنند شروع کرد به بلندبلند غر زدن. لولا را صدا زد ولی لولا سر جای اش نشسته بود. پسر؛ لولا را پیدا کرد،جا خورد؛ اگر نشود گفت که ترسید. گفت : تویی لولا؟ ترساندی ام. لولا خندید ولی صدای خنده به گوش پسر؛ اصوات زنانه ی مبهمی بیشتر نبود. لولا گفت : از آرامش ساکن این دهکده و این ویلا که آرزوی پیرها و مریض هاست و آن منظره هایی که همه را به یک طریق آرام می کند بهتر نیست؟ پسر گفت:" من چیزی نمی شنوم ولی این ونگ ونگ هایی که از این تو بیرون می آد خیلی باحالند!.... لولا چه دوست ات دارم". و دست اش را دور کمر او حلقه کرد و لبهایی را که روی آهن نقاشی شده بودند بوسید. لولا از این که پسر را -که فقط توی رختخواب می بوسیدش- این قدر به هیجان آورده بود راضی بود.  موهای لولا خیس عرق شده بود. کمی قابلمه را بالا کشید تا نفس بکشد. پسر کنارش خوابیده بود و او را مهربان بغل کرده بود. از تلاش اش دست برداشت و خوابش برد.
لولا با همان صورت آهنی نقاشی شده روی سرش و همان پیراهنی که برای غافلگیری پسر با خود آورده بود باقی ماند. پسر شب ها به او اظهار عشق می کرد؛ لولا گرمای پسر را تا گودی گردن حس می کرد و می فهمید پسر با چه اشتیاقی تن او را می خواهد. موقع ارگاسم که لولا ابراز عشق و هیجان می کرد ؛ اصوات گنگ اش پسر را می خنداند.  در طول هفته ی بعدی سفرشان، پسر؛ مهمان دعوت می کرد و با هیجان از لولا می خواست داستانی را یک نفس برای شان تعریف کند تا با آن صداهای بم و نامفهموم هر یک از مهمان ها تصور خود را داشته باشند  و بعد شنیده های شان را با هم تقسیم کنند و هر کدام داستان جدیدی از آن ها دراورند. بعد جلوی چشم مهمان ها با او می خوابید. زنِ "آهن سر" راضی بود. دوست نداشت برای برداشتن سر جدیدش تلاشی بکند. بعد که از سفر برگشتند رابطه اش را با پسر تمام کرد.  او به اعتصاب سازمان مادران و کودکان گرسنه پیوست. او در جلوی صف مادرانی که با کفگیر روی قابلمه های خالی می کوبیدند  راه می رفت وداوطلبانه اجازه می داد هر از گاهی به سرش بکوبند. او حالا لیدر این گروه معترض است. پسر بعضی وقت ها از بالکن نگاه اش می کند. او به لولا افتخار می کند ولی لولا پی خوش حال کردن و مفتخر کردن هیچ کس نیست.   

لینک