به این اش فکر کن ...   

خیانت یعنی گهگاهی یادت برود این آتش را چه کسی اول در دل ات روشن کرده بوده....


جاهای دور دوری اتفاق نمی افتد. باید جمع و جور و نزدیک باشد اتفاقن. گزگز آتش هنوز با تو است. در فضایی که تو هستی او هست و یکی دو دوست دیگر... دوست دیگر یک نامکشوف آنی می شود در میانه ی همین بخارات و گرما. بس که عشق زیاد است  انگار برکت اش را خرج یک کس دیگر می کنی. کسی که خیلی دور هم نیست. اصلن نمی خواهی که دور باشد و ندانند. اول به پنهان و پیداش فکر هم نمی کنی. پرت به چارخیابان دیگر نمی روی. بیا با من مهربان باش ببین من به اعتماد عشق تو با داغی همین که تو به من دادی بلدم این کار را هم بکنم؛جلوی دماغ تو. با دوستمان. دروغ نیست. خرده مهربانی ئی است که مستقل از تو هیچی نیست. کمی بال بال زده ام. لوس شده ام آن هم به سبب تو. گناه من به اندازه ای است که فقط که فقط یادم می رود گاهی؛ که تو بودی که این آتش را ....
اصلن عشق که می آید خیانت ، شکل لایه های یخی هم جوار؛ تلنگروار می آید پهلو به پهلو و لغزان.. ..عشق نباشد که تو سر جای ات نشسته ای اصلن.... حالا تو می گویی مقاومت ؛ تعهد ؛ من می گویم اگر دنبال روال و  طبیعتِ این افروخته گی بروی چه؟ بزرگوار!
من فقط سرخود- پیش خود برای ات مسابقه ترتیب داده ام... دل ام می خواهد دوباره به دست ات بیاورم... خیلی وقت بود اول نشده بودی... دل ام برنده می خواهد ت... می خواهم تو شاه شوی....می خواهم طلبکارت کنم اصلن... خیلی وقت بود طلبکار نشده بودی....به این اش هیچ فکر نکردی؛ بزرگوار....

 

لینک