تا اوج خفت در همراهی با زن الیشع نبی   

لعن الله علی الحِکام... لعن الله للوحده و کل المدرجات.... لعن الله علی النصف النهار و لعن الله علی العدد بی... لعن الله علی ال(جمیله خانم ؛ الجار ثم الدار) هی قال المزخرفات فی الباب سته القطع الزجاج....لعن الله علی التقویم... هل هذا الایام الطویل یجب المرور للفهم هذالحقیقه.......؟:
لعنت به خط کش... لعنت به پیمانه و هرچیز مدرج... لعنت به نصف النهار مبدا... لعنت به عدد پی... لعنت به کسی که گفت سرویس 6 تایی لیوان ناقص می شود وقتی یکی اش بشکند... لعنت به کبیسه... لعنت به یک روز زیاد و کم....ملعون ها!  این همه سال باید می گذشت تا می فهمیدم همین ناقص ناقص ها... همین دَم قیچی ها... همین قطع شده ها...همین دانه سر انداختن های از سرنو ؛ زنده گی بوده اند؟
(اوراد همیشه ورد زبان زن الیشع نبی در سفر اردن)

-خ. الف از آنجا که با من الفتی دارد  نفر اول این نمایش است که وارد می شود.
-ماسیس زاکاریان از آنجا که ماشین مرا چون دیگر مکانیک منصفان ارمنی به موقع تعمیر کرده است نفر دوم وارد می شود.
-شمس الضحا خرازی همکلاسی کلاس اول من از آنجا که یاداور دوران خوش بینی و زندگی و اصولن سرزندگی من بوده است نفر سوم وارد می شود.

میز و نیم کت های مدرسه در اتاقی شبیه کلاس چیده شده است. رخوتی ساکن فضا را گرفته است. به نظر می آید که این آدم ها از مدت ها پیش ساکت بوده اند. زور می زنند تا از حرف هایی که هیچ اعتقادی به شان ندارند پل رابطه بسازند.
خ. الف: می شود از سر نو دانه سر انداخت تو را....( نویسنده می کوشد تا این بدبخت را آنچنان که معرفی کرده است یک عاشق کلیشه ای زارپ بلافصل معرفی کند با این استارت اش)
ماسیس زاکاریان: انداخت تورا ... داخت تو را...( ایضا در لهجه ی ارمنی این بدبخت که یاداور آرمان فیلمفارسی ایناست)
شمس الضحا خرازی: این مال کدام امتحان کجای فارسی است فروغ؟ کی باید حفظ اش می کردیم و تا کجاش را؟( این هم که گفتن ندارد)
من: شمسی به خ – الف بگو از این جا بیرون برود... مردی که بداند من تا کجا بی چاره هستم که الفت اش را نه یک بار که هزار باره می برد از من... شمسی به این دو مرد بگو روی شان را برگردانند تا نشنوند( این حرف را شمسی می شنود و مردها نمی شنوند و اگر روی شان را آن ور کنند دوقاره از لحاظ مکانی و دوقرن ازلحاظ زمانی پرت می شوند..خوبیت تئاتر در این است) ( من دهان اش را به گوش شمسی می چسباند) : همین امروز بعد از ظهر توی حمام اعتماد به نفس ام را کامل و یک جا  از دست دادم چون وقتی دوش آب را باز کردم و آب شلاق وار خورد پس گردن ام ،از خفت این پس گردنی بر گردن لاغرم (که از دست موی کوتاه ام لُخت و پس گردنِبل* تر هم شده است )، یک ساعت بغض کردم و حالا دنیای دون در نظرم دون تر هم شده....حالا با این بی چاره گی که از همه ی درز و دورزم بیرون زده است عشقبازی صلاح است؟
شمس الضحا خرازی: کافی است که تا آخر عمر ت تنهایی به حمام بروی تا وقت پس گردنی خوردن از آب احساس خفت ات را کسی نبیند ....
من: شمسی.... بی خود از میان چهل شاگرد کلاس اول تو در یادم نمانده ای.... تو ماندی تا پس از سالیان و ترم ها و ثلث ها و کلاس های تقویتی و اردوها ؛ یادم بیاوری که چه طور می توانم از پس چیزها بربیایم.... شمسی جان به مردها بگو روی شان را برگردانند...امیدوارم چیزی نشنیده باشند....
خ – الف( با همان لحن و همان حالت و همان انرژی اول) : می توان از سر نو دانه سر انداخت تو را....
( پرده می افتد. من می رود حمام)

* pasgardanable : قابل پس گردنی، پس گردنی خور-اش ملس

لینک