من برفی برای رُفتن نبارم   

: هیچ وقت مِسی رو این زوری پوست نداشتم...
: سوداییش تا بالا چند دفه اینو به همه فروختی که کسی رو این زوری پوست نداشتی؟
: می رونی... سوداییش لیلی اینو فروختم بلی... بلی... این دفه لیلی غرق می دوِه....
: پیچم غرق نمی دوِه.... باستان سر اینه که هر مِسی می چاد ملایر ِپوست داشتن شو حلاجی کنه بدتر اونو به قاچ می نه.

 

*تینوش نظم جو ، ته نمایش نامه ی کسی می آید (اثر یون فوسه) یک مقاله آورده است ( از خودش یا آن هم ترجمه است نمی دانم) به اسم ترتیب کلمات.... در بخشی از آن به تجربه های زبانی ژان تاردیو در تئاتر اشاره می کند و می گوید که در نمایشنامه ی "واژه ای به جای واژه ی دیگر "نویسنده اعتقاد دارد که ما بیشتر اوقات حرف می زنیم بی آن که چیزی برای گفتن داشته باشیم و اگر هم چیزی برای گفتن داشته باشیم می توانیم آن را به هزاران فرم متفاوت بگوییم. ... و بعد تکه ای از این نمایش نامه را آورده است.زبانی که من فوقا استفاده کرده ام همان زبانی است که نظم جو آن را ترجمه کرده جذاب و مثال آورده است و به من چسبیده است و شبیه حرف زدن یومیه ی من است. 

لینک