شیوه ی تنگ مهربانی   

توی عراق هستیم. تو گزارشگر یک تلویزیون خارجی هستی. ساعت 9 صبح است و زنگ می زنند که بروی سر صحنه ی انفجار بمب  و گزارش تهیه کنی. عاشق ات هستم و نمی خواهم بروی. دل تنگ ات می شوم و نمی خواهم بروی ، نمی دانم چه ام هست و نمی خواهم بروی. می گویم صبر کن ساعت 10 که شد هر دو انفجار را یک جا گزارش کن؛ بغداد است دیگر! هر دو می خندیم و بقیه اش را یادم نیست.

لینک