چگونه یک مقدمه، بی مقدمه صندلی می‌ زند صددل نه یک دل در سویدای دل یک جوان   

تو مانیفست رمانتیک ها که آقای ویلیام وُردزوُرث و آقای کالریج با هم نوشته بودند و ما در دانشگاه سر کلاس دکتر سخنور خواندیم گفته بود که ادبیات   Spontaneous overflow of powerful feelings  می‌باشد.مدت ها هروقت می‌خواستم ادای این‌هایی که انگلیسی‌های سخت سخت بلدند را در آورم حتمن جمله ای با  Spontaneously می‌ساختم. هما توکلی همه‌ی داستان را خیلی خوب به یاد می‌آورد. همه ی این ها بماند ولی تصور کنید که به عنوان یک آدم نوزده بیست ساله ای که آن موقع های من بود این جمله‌ی "سر ریز احساسات بی برنامه ریزی شده" / "فوران حس های بی ساختار" یا هر ترجمه‌ی دیگری که می کردم اش؛حواس مرا تا کدام سرریز و  کجای افشانه واری‌های طبیعت-جوش که بلد بودم و نبودم می‌برد و آن موقع بود که ته سویدای دل‌ام با به یاد آوردن مانیفست رمانتی‌سیسم به خود می‌گفتم که نه بابا این رمانتیک‌ها هم خانه‌شان آبادان؛ کاردرستند.

لینک