یک داستان از توزیدن کینه ی مثلثی با نتیجه گیریِ آخرش   

فرنگیس را به من سپرده اند. پیرزن حالش به جا نیست.این را من ِهیچی نابلد هم می‌توانم تشخیص بدهم. هرچقدر که می‌خواهی حواسش را پرت کنی وسط هر جور حرف و قری هم که می آیی یادش می افتد که: طفلی عاشق زندگی بود. طبعن می‌ پرسم کی. می گوید میرزا آقا. می گوید: این اواخر به سرش زده بوده که داستان " به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" داریوش مهرجویی را به انگلیسی ترجمه کند.... هرچه عجز و لابه کردند که میرزا آقا جان با آبروی ما و خودت این کار را نکن... این کتاب توی همان ایران هم گل نکرده چه رسد به امریکا ؛توی کتش نمی رفته. هرکسی توی کله‌ی فرنگیس کرده بود که میل به زندگی و دویدن و کتاب خواندن و احیانن ترجمه، عمر را طولانی می کند؛ اصلن کارش را خوب  انجام نداده است. حالا بهت زده زل زل وسط هر کلامی یادش می افتد که : حیف از میرزا آقا با آن همه سرزندگی.  صندلی برایش زده ام روبروی تراس . بلد نیستم سرگرمش کنم. منیره تلفن می زند پچ پچ کنان بهش می گویم: دیوانه شدم...برخلاف حدستان نگذاشت درخت لاغر و نروک پرتقال را از گلدانش در بیاورم. چنگ زد به دستم . رد ناخنش هنوز می سوزد. مرا نجات بدهید. گفت زنگ زدم همین را بهت بگویم. همه چیز برگشته است. لباس عروسی نیره که آن داستان را به بار آورده بوده دوباره از چمدان بیرون آورده و چه معلوم تا تو سرخرت را از خانه بیرون ببری دوباره بپوشدش.
===================================================
یک تقسیم بندی چارپر را در نظر بگیرید.دو مثلث قرمز و دو مثلث مشکی. فرنگیس سال 36 داده بود کف سالن پذیراییش ( از اولین مجتمع های آپارتمانی واقع در کوچه ارباب جمشید- خیابان منوچهری؛ کوچه ی باریکی که در دارد) را به این شکل کاشی کنند. سالن ناهارخوری هم شطرنجی سیاه و سفید بود. فرنگیس هیچوقت ازدواج نکرده است. پرستار بوده و از خودش که بپرسی توی چشمت بُراق می شود و اصلاحت می کند:  هِد نِرس .... سوپروایزر. ثامنه اخوان دخترخاله ی فرنگیس؛ صاحب یک انبار آذوقه ی بی سر و ته در کوچه ی زیرطاقی منتهی به کوچه ی میرزامحمودوزیر و اجاره دار ردیف میوه فروشی های سرچشمه به اضافه ی سوپرمارکت حسن زاده که اولین آگهی های چراغ موشی را در روزنامه های پایتخت می داده است. به وقت دیدارْ ثامنه تنها کسی بوده که صندلیش را روی مثلث مشکی چارپر معروف کف سالن فرنگیس می گذاشته و هرچقدر که فرنگیس می خواسته حالیش کند که نظم گِردِ مبل و صندلی های چیده شده  روی مثلث های قرمز  را به هم نزند زیر بار نمی رفته. آن یکی مثلث مشکی همیشه متعلق به خود فرنگیس بوده است. ثامنه همان جا می نشسته روبه روی فرنگیس . چشم توی چشم. توی یکی از همین دیدارها بوده که ثامنه هسته ی پرتقالش را توی گلدان محبوب فرنگیس که تخمش را از لهستان آورده بوده می اندازد و تا فرنگیس غافل می شود هسته به بوته ی پرتقال قلچماقی مبدل می شود چرا که ثامنه به لیلا پول داده بود که به آن گوشه ی گلدان که بارورِ هسته ی پرتقال بوده قرص ویتامین بدهد و به گیاه عجیب و غریب و نازنازی فرنگیس قرص ضدحاملگی. این ها را هیچ کدام به روی آن یکی نمی آورد. مگر سر عروسی نیره نبود که فرنگیس به سرحلقه های موی ثامنه که از آرایشگاه آمده بود عسل مالید که تاریکا وقتی که میرزاآقا خواسته با او خلوت کند دستانش نوچ شود و مجبور شوند دوتایی پا شوند و  توی آن تاریکی آب پیدا کنند و از بوس و کناراحتمالی دست بشویند.

====================================================

توی اتاق روشن بوده و بیرون تاریک. فرنگیس ثامنه را نمی‌دیده است. سر دل استراحت و با کِیف کوک  لباس عروسی نیره را که حالا 32 سال از عروسیش گذشته در آورده و به تن کرده با تصنیفی به صدای ثامنه که سال 34 در رادیو ایران ضبط شده است می رقصد. ( این هم داستان دارد. قرار بوده فرنگیس برود برای رادیو تست آواز بدهد که ثامنه زودتر سرمصاحبه حاضر می شود و خودش را جای فرنگیس جا می زند و سه چهار تصنیف هم با نام بانو دردانه برای رادیو می خواند و بعد رها می کند. این صفحه ها کمیاب هستند) ثامنه فرنگیس را در لباس عروسی می بیند. از لیلا خبردار شده بود که لباس عروس را از انباری دراورده  است برای همین دوربین موبایل را آماده می کند  و 3-4 عکس از فرنگیس می گیرد. در اولین فرصت عکس ها را توی فیس بوک می گذارد و میرزاآقا را خبردار می کند که عکس ها را ببیند. خواهر زاده ها و نوه خواهرها همه کامنت می گذارند : کول. میرزا آقا اما فقط یک علامت تعجب پایین عکس می گذارد که خود معنی جل الخالق / چه غلطها / خداشفابدهد می دهد.

====================================================

میرزا آقا ناگهان مرد. ثامنه سکته مغزی کرده است و چیزی یادش نمی آید. یعنی می آید و نمی آید. فرنگیس درباره ی این حادثه سکوت کرده است . او همیشه تنها بوده است ولی اخیرن می ترسد و برای همین مرا پیشش فرستاده اند. به من گفته شده که مایه های خشم و کینه اش را از دور و برش خلوت کنم . درخت پرتقال را بکنم، لباس عروسی نیره را از خانه دور کنم و صفحه ی صدای ثامنه را بردارم ولی او مانع شده است. مهربانی هیچ کدام از ماها را نمی خواهد و بین خودمان بماند می خواهد به دیدار ثامنه برود و خودش را به یاد ثامنه بیاورد. آن دقیقه به دقیقه یاد میرزا آقا افتادن هاش از آن است که می خواهد پنهان کند که مدام به یاد ثامنه می افتد. مهربانی ماها از سر وظیفه و وجدان بوده است. مهربانی اصولن چنین هستی ای دارد ولی تنها چیز حقیقی و احترام آمیزی که در طول زندگی اش دریافت کرده و بهش یاداوری می کرده که با جزئیات قابل پیگیری ای وجود دارد؛ دشمنی ثامنه بوده است.

لینک